اولین روزهای مدرسه را به یاد میآورم؛ روزهایی که برادرم مرا به مدرسه برد و برایم دو کیک یزدی خرید، همراه با خوراکیهایی که مادرم در کیفم گذاشته بود. 🎒🧁
سالهای اول و دوم ابتدایی، برادر بزرگترم مرا به مدرسه میرساند. سالهای سوم، چهارم و پنجم هم برادر دیگرم زحمت بردن مرا به مدرسه به دوش میکشید. خرید دو کیک یزدی هم همچنان جزو واجبات بود! 😄🧁🧁
وقتی به دورهٔ راهنمایی رسیدم، مستقل شدم؛ اما خانواده همیشه تأکید میکردند:
«سرت را پایین بینداز، برو و برگرد.» 🌱
سالهای دههٔ شصت، برای دانشآموزان غرب کشور سالهای سختی بود؛ سالهای آژیر خطر و بمباران، سالهای کوچ از شهرها به بخشها و روستاها. 🚨💔 گاهی بهدلیل جمعیت کم، کلاسهای دخترانه و پسرانه با هم قاطی میکردند و ناچار از تحصیل محروم میشدیم. وقتی بمبارانها قطع میشد، دوباره به شهر برمیگشتیم و درس و کلاس را از سر میگرفتیم؛ با حسرتِ کتابها و درسهایی که از دست داده بودیم. 📚
با آنهمه مشق و درس، چرا از درسخواندن خسته نمیشدیم؟ 🤔 آن روزها مثل امروز کلاس مجازی و اینهمه خستگی نبود… 🌿
🎓 سال ۱۳۷۴ وارد دانشگاه شدم و در بهمنماه ۱۳۷۷ به آموزشوپرورش پیوستم. 🍎
ورود به کلاسهای روستایی، تجربهای متفاوت بود؛ کلاسهایی با دخترانی در سنوسالهای گوناگون. گاهی دانشآموزان همسنوسال معمول بودند و گاهی همسنوسال معلمها؛ چون در مناطق روستایی، کلاسهای بزرگسالان وجود نداشت. 🏫🌾
از بهترین سالهای کاریام، همان سال اول بود؛ سالی که در محیطی روستایی و با نظام ترمی آغاز شد. مدرسهای نوساز داشتیم و مدیری بسیار منظم. ✨
سرویسمان هم پر بود از آقایانی بسیار سنتی که با یک کیلو گوشت و پیاز برای آبگوشت ناهارشان میآمدند و خانمهایی که چادر به سر، دواندوان خودشان را به انتهای سرویس میرساندند! 😄🚌
دانشآموزانی داشتیم با رنج سنی تا ۲۳ سال. گاهی یک دبیر، (درسالهای قبل از ما) درسهای شیمی، فیزیک، زیست و ریاضی را تدریس میکرد و دبیری دیگر، درسهای عربی، دینی، فارسی، فلسفه و منطق را. 📖🧪
#
دانشآموزانی هم بودند که بهدلیل نبود مدرسههای ویژه، با وجود دشواریهای فراوان و حتی مشکل در نوشتن بدیهیات، همه در یک کلاس درس میخواندند. با این همه سختی، تلاش و امید ادامه داشت ودر آن وسط ازدواج هم می کردند . 🌱💪
اما نمی دانم از شانس خوب یا بد بود ناگهان مرکز استان، شش دبیر از رشتههای مختلف ــ که ما هم جزو گروهشان بودیم ــ به منطقه فرستاد. منطقه هم نامردی نکرد و هر شش تایمان را به روستایی بزرگ فرستاد که امروز به بخش تبدیل شده است! 😄📍
همه تازهکار بودیم و در جستوجوی
#
جامعهای ایدهآل. انصافاً مدیری بسیار مؤدب و جدی داشتیم که تازه از
#
سنندج آمده بود. هر جا که هست، خدا نگهدارش باشد. 🤲🌷
خلاصه، مدرسه چنان رونقی گرفت که همان سال، در امتحانات نهایی،
کلاسهای ریاضی، تجربی و انسانی صددرصد قبولی دادند. 🏆🎉
رئیس منطقه جلسهای ترتیب داد، از مدرسه تشکر کرد و به هرکدام از ما یک ساعت مچی هدیه داد. ⌚🌹
به شوخی هم به
#
مدیر
#
مدرسه پیشنهاد کرد:
«یک مدرسهٔ شبانهروزی پسرانه داریم؛ شما را به آنجا بفرستیم، شاید با اینهمه هزینهای که میکنیم، دانشآموزانش هم قبول شوند!» 😄👏
🌺 اینها گوشهای از خاطرات شیرین و پرفرازونشیب روزهای دانشآموزی و معلمی من است؛ روزهایی که با همهٔ سختیهایشان، هنوز در خاطرم روشن و زندهاند. 🌺
فرم در حال بارگذاری ...
