آمار قبولی پایین بود و بچهها نظم نداشتند. انگار بیشتر آمده بودند بخورند و از پنجره یا کنار درِ مدرسه، برای رهگذران ــ که گاهی جوان بودند ــ دستی تکان بدهند 😊 همین رفتار باعث شده بود اهالی چند بار از مدرسه شکایت کنند که این دخترها پردهدری میکنند.
از درس خبری نبود و بیشتر با تقلب نمره میآوردند. ما حرص میخوردیم که چرا بچهها اینجا درس نمیخوانند.
سال سوم، همهمان به مرکز آن منطقه، یعنی یک مدرسه پیشدانشگاهی، آمدیم. مدیر مدرسه شایسته و بایسته بود؛ منظم، مؤدب، باوقار و زیبا. انگار خداوند همه خوبیها را در وجودش جمع کرده بود. دفتر مدیر و دبیران یکی بود. زنگ تفریح، تا وقتی همه دبیرها نمینشستند، او هم نمینشست. بسیار خوشرو و کاردان بود.
همه دانشآموزان از روستاهای اطراف میآمدند و همان مدرسه شبانهروزی، دانشآموزان بسیار دشواری داشت؛ اما این مدیر و معاونانش خیلی زود اوضاع را سروسامان میدادند و بهترین نتایج قبولی را میگرفتند. تا جایی که یادم میآید، رتبههای ۸، ۲۵ و ۸۰ منطقه ۳ از همان مدرسه بودند.
روز معلم، مدیر منطقه با یک ماشین هدیه میآمد و برای هر مدرسه هم جعبهای شیرینی میآورد. هدیهها را از محل دو درصد سود وام ضروری تهیه میکردند؛ گاهی از چابهار یا کردستان تا ارزانتر تمام شود و بتوانند هدیهای درخور تهیه کنند؛ مثل سرخکن دو لیتری، زودپز، آرامپز، پتوی گلبافت دورو یا جاروبرقی شارژی. اینها یادگار آن سالهاست. 🌷
سه سال در آن مرکز پیشدانشگاهی بودیم و بعد من به شهریار منتقل شدم. نخستین مدرسهام در فاز ۳، دبیرستان دینودانش بود؛ دنیایی کاملاً متفاوت.
بعد از مرخصی زایمان، درست روز ۱۲ اردیبهشت به آن مدرسه رفتم. فرزندم اولین بچهام بود و من در غربت و تنهایی، با کلاسهای شلوغی روبهرو بودم که تعداد دانشآموزانشان کمتر از ۴۰ نفر نمیشد. مدیری هم داشتم که انگار خودش مادر نبود و من هم از قوانین مربوط به زمان شیردهی مادران بیخبر بودم.
در دو زنگ تفریح، خودم را به مهدکودک میرساندم تا به بچهام شیر بدهم. فرزندم همیشه مریض میشد؛ اما مدیر باز هم میگفت سعی کن نروی، چون چند دقیقه دیر به کلاس میرسی. من هم تمام حیاط مدرسه را میدویدم تا بهموقع برسم.
شب تا صبح، درگیر رسیدگی به بچه و تصحیح برگهها و کارهای دیگر بودم؛ شما خودتان بهتر از من میدانید کار دبیری چقدر وقت و انرژی میگیرد.
درحالیکه همکارانم در آن منطقه، خانمی را که مدیر میشناخت به یکی از کلاسهای مدرسه آورده بودند تا از بچههایشان نگهداری کند؛ کاری که هم آرامش خاطر مادران دبیر را فراهم میکرد و هم به پیشرفت کارشان در تدریس کمک میکرد. اما در شهرهایی از این دست، که بیشتر افراد بومی نیستند، شرایط فرق میکند… 😢
من و امثال من به این فکر افتادیم که دیگر بچهدار نشویم؛ مبادا جایگاهمان را از دست بدهیم.
آیا دولت و تصمیمهایش در کاهش فرزندآوری مقصر نیست؟ آیا دولت نباید به مدیران یادآوری میکرد که مادرِ شیرده، حق و زمان شیردهی دارد؟
تجربه من میگوید از شهر و دیار خودت جدا نشو؛ و اگر جدا شدی، دو سال مرخصی بگیر تا فرزندت را بزرگ کنی. شغل و کار همیشه هست، اما برای فرزندت خیلی زود دیر میشود. 💔
وقتی به این ۲۶ سال فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که آموزشوپرورش زمانی میتواند انسانهای شایسته پرورش دهد که شایستهسالاری بر آن حاکم باشد. 🌱📚
فرم در حال بارگذاری ...
