<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rdf:RDF xmlns="http://purl.org/rss/1.0/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/">
	<title>هامون</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/</link>
	<description></description>
	<dc:language>fa-IR</dc:language>
	<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>
	<items>
		<rdf:Seq>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/مضطرب-2"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/تقدیرامسالمان"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/اینقدنگومرسی"/>
				</rdf:Seq>
	</items>
</channel>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم">
	<title>میشه قبول شم!!</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم</link>
	<dc:date>1402-06-13T23:03:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​آنه، تکرار غریبانه ی روزهای انتظارت چگونه گذشت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی روشنی کارنامه ات&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در پشت پرده های مه آلود سنجش پنهان بود&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم نتایجت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از تنهایی معصومانه مصاحبه ات&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آیا میدانی که در هجوم انتظار و غم هایت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و در گیرودار ملال آور دوران استخدامیت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حقیقت زلالی دریاچه نقره ای معلمی نهفته بود؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آنه!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اکنون آمده ام تا صبر هایت را&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به پنجه ی طلایی #خورشید قبولی بسپاری&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;درآبی بیکران خوشحالی قبولی به پرواز درآیی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و اینک آنه، قبولی و سبز شدن نهایی در انتظار توست، در انتظار تو&amp;#8230;..&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
ازطرف آنه شرلی وقتی کالج قبول شد و معلم شد تقدیم به #معلمان_منتظر ایران😂😂&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​آنه، تکرار غریبانه ی روزهای انتظارت چگونه گذشت</p>

<p>وقتی روشنی کارنامه ات</p>

<p>در پشت پرده های مه آلود سنجش پنهان بود</p>

<p>بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم نتایجت</p>

<p>از تنهایی معصومانه مصاحبه ات</p>

<p>آیا میدانی که در هجوم انتظار و غم هایت</p>

<p>و در گیرودار ملال آور دوران استخدامیت</p>

<p>حقیقت زلالی دریاچه نقره ای معلمی نهفته بود؟&nbsp;</p>

<p>آنه!&nbsp;</p>

<p>اکنون آمده ام تا صبر هایت را</p>

<p>به پنجه ی طلایی #خورشید قبولی بسپاری</p>

<p>درآبی بیکران خوشحالی قبولی به پرواز درآیی</p>

<p>و اینک آنه، قبولی و سبز شدن نهایی در انتظار توست، در انتظار تو&#8230;..&nbsp;<br />
ازطرف آنه شرلی وقتی کالج قبول شد و معلم شد تقدیم به #معلمان_منتظر ایران😂😂</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1">
	<title>جعبه شیرینی</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1</link>
	<dc:date>1401-08-16T11:53:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​پسرم مات حرفاش شده بود، عادتش بود، وقتی کسی خاطره تعریف می کرد، زوم تو دهان طرف ، پلک هم نمیزد، از اشتیاق پسرم ،&amp;nbsp; دقیق شدم تا جزییات خاطره اش رو تو ذهنم تداعی کنم، برادر شوهرم ، نطق قویی داشت، خوب جمع گردانی میکرد، برای هر حرفش، داستان ومثلی داشت، خاطره اش ، مربوط میشد به زمانی که ۸سال بیشتر نداشته، یه روستای دور ، که امکانات آنچنانی، مثل روال سایر روستاهای آن زمان نداشت&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خاطره از زبان عمو&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قرار بود برا چارشنبه سوری خواهر بزرگه ، طبق غذا وشیرینی وآجیل ببرن، از چند روز پیش، مادر خدابزرگم تو تکاپو بود، پدرم هم که یه مغازه کوچیک تو روستا داشت، تا حدی کالاهای اساسی اهالی روستا رو تامین میکرد، هفته قبلش ، رفته بود شهر ویه قوطی شیرینی خیلی خوشمزه برا گذاشتن رو طبق عروس ، خریده بود، از اونجایی که بچه ی شر وشیطونی بودم ، طوری که واقعا همه از دستم عاصی بودن🥴😂، بطور نامحسوس، رد تموم خوشمزه ها رو زده بودم ، تا در فرصت مناسب ، پاتک بزنم، دیدم بابام خدابیامرز، آهسته ویواش، بخیال خودش، دور از چشم من،دورتا دور جعبه شیرینی رو چسب نواری زد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وگذاشت بالای وسایل انباری، تا هم جای خنک باشه و هم دور از دسترس من😁دریغ از اینکه داره توسط رادارهای فعالی مثل من رصد میشه😶🧐&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بمحض اینکه اوضاع رو مساعد دیدم ، با یه شتاب برق آسا خودم رو به منطقه ممنوعه رسوندم ، قدم یاریم نکرد، اطرافمو گشتم ، یه نردبون چوبی قدیمی ، ته انباری افتاده بود، کشون کشون آوردمش، اونقد، ولع خوردن شیرینی ها رو داشتم که اصلا به پایه های پوسیده نردبون فکر هم نکردم، با زحمت خودم رو کشوندم بالا، باز قدم نرسید، روی نوک پاهام وایسادم، عملیات موفقیت آمیز بود، الان مشکل چسبا بودن که یکم وقتمو گرفتن، ولی با یکم تلاش ، وقتی در قوطی رو برداشتم، چشام برق زد، اولش خدا شاهده فقط می خواستم، طعمشو تست کنم ولی لامصب ، خیلی خوشمزه بود، یدونه ، دوتا شد، از کارم پشیمون شدم، سریع چسبارو چسبوندم ، گذاشتم سرجاش وپریدم پایین، دویدم تو کوچه، ولی شیرینی که زیر دندونم رفته بود ولم نمی کرد🤨🥴&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چندین بار رفتم سر وقتشون، البته هر سری تصمیم می گرفتم دیگه دست نزنم ولی باور کنید نمی تونستم&amp;#8230;..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;غروب شد، دیدم بابام داره میره سر وقت جعبه، تا بزارن تو طبقهایی که آجیل و میوه ولباس و&amp;#8230;خوشگل ورنگی پنگی ، چیده بودن، داشتم نگاش میکردم، بابام به محض اینکه جعبه رو برداشت، جعبه صدا داد، فکر کنم سه چار تا بیشتر تووش نمونده بود، اونام داشتن داخل جعبه سر میخوردن، از همون بالا صدام زد، فلان فلان شده&amp;#8230;.با یه نیم متری استیل که همه بزاز ها داشتن واونم داشت، افتاد دنبالم، از چندتا بالا پشت بوم پریدم و خودم رو به زور رسوندم میدون روستا، هوا خیلی سرد بود، گوشام رو حس نمی کردم، دستام رو همه ش، هوو ، می کردم تا یخ نزنن، یه آن ، عموم غافلگیرم کرد ، گفت :پادر میونی کردم، خونه راهت بدن، ولی طبق آخر رو خودت باید ببری ، چون مادر شوهر خواهرم، قبلش اتمام حجت کرده بود که حتما باید طبق ، جعبه شیرینی داشته باشه ، کسی روش ، نشده بود، طبق آخر رو بدون شیرینی ببره😔😐&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جلوی درمون، طبق رو گذاشتن بالا سرم، دیدم، طفلی مادرم ، اون سه چهارتا شیرینی ، در رفته از دست منو ، گذاشته تو بشقاب پیشدستی 😂&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خلاصه راه افتادم، رسیدم در خونه شون ، از لای در، دیدم ، خواهر تازه عروسم، تو حیاط ، داره قدم میزنه ومنتظره، گفتم آبجی جون، یه غلطی کردم، جعبه شیرینی رو ، وسوسه شدم ، خوردم، همینا فقط مونده، تو رو خدا ، اجازه نده، مادرشوهرت، چون جعبه شیرینی نداره طبقو، برگردونه!!بابا خونمو میریزه😱&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آبجی دست کشید رو سرمو وگفت:نترس داش کوچیکه، نمیزارم برگردونن😥&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدا شاهده تا صبح خوابم نبرد، هر صدایی بلند میشد فکر میکردم ، طبق برگشته و الان میان سر وقتم🥺😲🤕&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم چایی یخ شد بخورین ، پاشو پسرم ، خاطرات عمو تموم شد ، فردا امتحان داری ها&amp;#8230;.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​پسرم مات حرفاش شده بود، عادتش بود، وقتی کسی خاطره تعریف می کرد، زوم تو دهان طرف ، پلک هم نمیزد، از اشتیاق پسرم ،&nbsp; دقیق شدم تا جزییات خاطره اش رو تو ذهنم تداعی کنم، برادر شوهرم ، نطق قویی داشت، خوب جمع گردانی میکرد، برای هر حرفش، داستان ومثلی داشت، خاطره اش ، مربوط میشد به زمانی که ۸سال بیشتر نداشته، یه روستای دور ، که امکانات آنچنانی، مثل روال سایر روستاهای آن زمان نداشت&#8230;</p>

<p>خاطره از زبان عمو&#8230;</p>

<p>قرار بود برا چارشنبه سوری خواهر بزرگه ، طبق غذا وشیرینی وآجیل ببرن، از چند روز پیش، مادر خدابزرگم تو تکاپو بود، پدرم هم که یه مغازه کوچیک تو روستا داشت، تا حدی کالاهای اساسی اهالی روستا رو تامین میکرد، هفته قبلش ، رفته بود شهر ویه قوطی شیرینی خیلی خوشمزه برا گذاشتن رو طبق عروس ، خریده بود، از اونجایی که بچه ی شر وشیطونی بودم ، طوری که واقعا همه از دستم عاصی بودن🥴😂، بطور نامحسوس، رد تموم خوشمزه ها رو زده بودم ، تا در فرصت مناسب ، پاتک بزنم، دیدم بابام خدابیامرز، آهسته ویواش، بخیال خودش، دور از چشم من،دورتا دور جعبه شیرینی رو چسب نواری زد</p>

<p>وگذاشت بالای وسایل انباری، تا هم جای خنک باشه و هم دور از دسترس من😁دریغ از اینکه داره توسط رادارهای فعالی مثل من رصد میشه😶🧐&nbsp;</p>

<p>بمحض اینکه اوضاع رو مساعد دیدم ، با یه شتاب برق آسا خودم رو به منطقه ممنوعه رسوندم ، قدم یاریم نکرد، اطرافمو گشتم ، یه نردبون چوبی قدیمی ، ته انباری افتاده بود، کشون کشون آوردمش، اونقد، ولع خوردن شیرینی ها رو داشتم که اصلا به پایه های پوسیده نردبون فکر هم نکردم، با زحمت خودم رو کشوندم بالا، باز قدم نرسید، روی نوک پاهام وایسادم، عملیات موفقیت آمیز بود، الان مشکل چسبا بودن که یکم وقتمو گرفتن، ولی با یکم تلاش ، وقتی در قوطی رو برداشتم، چشام برق زد، اولش خدا شاهده فقط می خواستم، طعمشو تست کنم ولی لامصب ، خیلی خوشمزه بود، یدونه ، دوتا شد، از کارم پشیمون شدم، سریع چسبارو چسبوندم ، گذاشتم سرجاش وپریدم پایین، دویدم تو کوچه، ولی شیرینی که زیر دندونم رفته بود ولم نمی کرد🤨🥴</p>

<p>چندین بار رفتم سر وقتشون، البته هر سری تصمیم می گرفتم دیگه دست نزنم ولی باور کنید نمی تونستم&#8230;..</p>

<p>غروب شد، دیدم بابام داره میره سر وقت جعبه، تا بزارن تو طبقهایی که آجیل و میوه ولباس و&#8230;خوشگل ورنگی پنگی ، چیده بودن، داشتم نگاش میکردم، بابام به محض اینکه جعبه رو برداشت، جعبه صدا داد، فکر کنم سه چار تا بیشتر تووش نمونده بود، اونام داشتن داخل جعبه سر میخوردن، از همون بالا صدام زد، فلان فلان شده&#8230;.با یه نیم متری استیل که همه بزاز ها داشتن واونم داشت، افتاد دنبالم، از چندتا بالا پشت بوم پریدم و خودم رو به زور رسوندم میدون روستا، هوا خیلی سرد بود، گوشام رو حس نمی کردم، دستام رو همه ش، هوو ، می کردم تا یخ نزنن، یه آن ، عموم غافلگیرم کرد ، گفت :پادر میونی کردم، خونه راهت بدن، ولی طبق آخر رو خودت باید ببری ، چون مادر شوهر خواهرم، قبلش اتمام حجت کرده بود که حتما باید طبق ، جعبه شیرینی داشته باشه ، کسی روش ، نشده بود، طبق آخر رو بدون شیرینی ببره😔😐</p>

<p>جلوی درمون، طبق رو گذاشتن بالا سرم، دیدم، طفلی مادرم ، اون سه چهارتا شیرینی ، در رفته از دست منو ، گذاشته تو بشقاب پیشدستی 😂</p>

<p>خلاصه راه افتادم، رسیدم در خونه شون ، از لای در، دیدم ، خواهر تازه عروسم، تو حیاط ، داره قدم میزنه ومنتظره، گفتم آبجی جون، یه غلطی کردم، جعبه شیرینی رو ، وسوسه شدم ، خوردم، همینا فقط مونده، تو رو خدا ، اجازه نده، مادرشوهرت، چون جعبه شیرینی نداره طبقو، برگردونه!!بابا خونمو میریزه😱</p>

<p>آبجی دست کشید رو سرمو وگفت:نترس داش کوچیکه، نمیزارم برگردونن😥</p>

<p>خدا شاهده تا صبح خوابم نبرد، هر صدایی بلند میشد فکر میکردم ، طبق برگشته و الان میان سر وقتم🥺😲🤕</p>

<p>گفتم چایی یخ شد بخورین ، پاشو پسرم ، خاطرات عمو تموم شد ، فردا امتحان داری ها&#8230;.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز">
	<title>یهویی با خدابعد نماز</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز</link>
	<dc:date>1401-06-22T13:42:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;الهی! نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پشت دیوار نشینم چو#گدا بر سر راهی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کس به غیر از تونخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی ،الهی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#خدایا شکرت که همه جا با من هستی، کمک کن لحظه‌‌‌ای نباشد که یاد تو در دلم نباشد،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا به لطف و وجودت ایمان دارم، کمک کن ایمانم به تو هر روز قوی‌‌‌تر و محکم‌‌‌تر شود،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا تو تنها هدایت گر زندگی من هستی، آنگونه که لازم است هدایتم کن به سوی خودت،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا شکرت که همیشه گرمای حضورت در قلبم حضور دارد، دل من را از غیر خودت خالی و برای خودصاف و پاک بگردان&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا شکرت که عاشقانه و خالصانه دوستت دارم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>الهی! نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی</p>

<p>در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی</p>

<p>پشت دیوار نشینم چو#گدا بر سر راهی</p>

<p>کس به غیر از تونخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی</p>

<p>باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی ،الهی</p>

<p>#خدایا شکرت که همه جا با من هستی، کمک کن لحظه‌‌‌ای نباشد که یاد تو در دلم نباشد،</p>

<p>خدایا به لطف و وجودت ایمان دارم، کمک کن ایمانم به تو هر روز قوی‌‌‌تر و محکم‌‌‌تر شود،</p>

<p>خدایا تو تنها هدایت گر زندگی من هستی، آنگونه که لازم است هدایتم کن به سوی خودت،</p>

<p>خدایا شکرت که همیشه گرمای حضورت در قلبم حضور دارد، دل من را از غیر خودت خالی و برای خودصاف و پاک بگردان</p>

<p>خدایا شکرت که عاشقانه و خالصانه دوستت دارم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان">
	<title>سوزش جگر اما برای بدخواهان</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان</link>
	<dc:date>1401-05-20T18:53:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​بسم رب الشهداء&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حاج قاسم و حاج حسين همداني شمشسر برنده اي در مقابل کفر و خاري در چشم نفاق بودند. بعد از شهادتشان نيز نام و يادشان تا ابد جگر فتنه گران را خواهد سوزاند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
دشمنتان رسوا و رو سياه باد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​بسم رب الشهداء</p>

<p>حاج قاسم و حاج حسين همداني شمشسر برنده اي در مقابل کفر و خاري در چشم نفاق بودند. بعد از شهادتشان نيز نام و يادشان تا ابد جگر فتنه گران را خواهد سوزاند.&nbsp;<br />
دشمنتان رسوا و رو سياه باد.&nbsp;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1">
	<title>پذیرایی</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1</link>
	<dc:date>1401-03-19T11:24:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;وقتی وسط #جزوه وکتابای درسی برا #امتحانات پایان ترم غرقی&amp;nbsp; واینجوری ازت پذیرایی میشه?☺?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-image-5258698072619597103jpg.jpg?mtime=1654757641&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-image-5258698072619597103jpg.jpg?mtime=1654757641&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-358276 alignnone size-full&quot; width=&quot;2000&quot; height=&quot;4446&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی وسط #جزوه وکتابای درسی برا #امتحانات پایان ترم غرقی&nbsp; واینجوری ازت پذیرایی میشه?☺?</p>

<p><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-image-5258698072619597103jpg.jpg?mtime=1654757641"><img src="https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-image-5258698072619597103jpg.jpg?mtime=1654757641" alt="" class="wp-image-358276 alignnone size-full" width="2000" height="4446" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/مضطرب-2">
	<title>مضطرب</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/مضطرب-2</link>
	<dc:date>1401-03-09T08:56:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​#تمنا&lt;br /&gt;
خدایا شکرت بخاطرِ گریه کردن..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی دِلِمون پُره، سجـاده رو پَهن می‌کنیم‌ و&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با اشک باهات حرف می‌زنیم و عجیب سَبُک&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و آروم می‌شیم?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حدود یک هفته اس ، حال دلم خوب نیس، خودت میدونی چرا&amp;#8230;&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;میدونم در نهایت چیزی رو رقم میزنی که به صلاحمه، پس سعی می کنم آروم باشم ، دلم قرصه که هوامو داری&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#خدایاشکرت&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/مضطرب-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​#تمنا<br />
خدایا شکرت بخاطرِ گریه کردن..&nbsp;</p>

<p>وقتی دِلِمون پُره، سجـاده رو پَهن می‌کنیم‌ و&nbsp;</p>

<p>با اشک باهات حرف می‌زنیم و عجیب سَبُک</p>

<p>و آروم می‌شیم?</p>

<p>حدود یک هفته اس ، حال دلم خوب نیس، خودت میدونی چرا&#8230;&#8230;</p>

<p>میدونم در نهایت چیزی رو رقم میزنی که به صلاحمه، پس سعی می کنم آروم باشم ، دلم قرصه که هوامو داری</p>

<p>#خدایاشکرت</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/مضطرب-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/تقدیرامسالمان">
	<title>تقدیرامسالمان</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/تقدیرامسالمان</link>
	<dc:date>1401-02-03T01:36:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-1650661431592.jpg?mtime=1650661434&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-1650661431592.jpg?mtime=1650661434&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-355991 alignnone size-full&quot; width=&quot;421&quot; height=&quot;600&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;◾ #️شب_های_قدر&lt;br /&gt;
شب‌های مشخص شدن تکلیف سرنوشت یک‌ساله‌مان،&lt;br /&gt;
برای هرکدام‌مان یکی یکی می‌نویسند؛&lt;br /&gt;
▪️یکی زیارت&lt;br /&gt;
▪️یکی ثروت&lt;br /&gt;
▪️یکی فقر&lt;br /&gt;
▪️یکی شفإ&lt;br /&gt;
▪️یکی مرگ&lt;br /&gt;
▪️یکی ازدواج&lt;br /&gt;
▪️یکی جدایی&lt;br /&gt;
▪️یکی فرزند&lt;br /&gt;
▪️و&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;.&lt;br /&gt;
چه آماده شده برای تقدیر امسالِ من، نمی‌دانم!&lt;br /&gt;
فقط&lt;br /&gt;
قسمت می‌دهم به جان عزیزترین مخلوقت علی (ع) ???&lt;br /&gt;
قبل از امضای تقدیر امسالم، بنویس: فصل ظهور&lt;br /&gt;
بگذار من هم بهارِ آمدنش را ببینم&lt;br /&gt;
پیش از آنکه قِصه‌ام به سر برسد&amp;#8230;&amp;#8230;..&lt;br /&gt;
‌آمین‌&amp;#8230; ?&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
التماس دعا ? ?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;? #الهی_بعلی_عجل_لولیک_الفرج&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;? #اَللّهُــمَّ_عَجـِّـل_لِوَلیِّــکَ_الفَــــرَج&lt;br /&gt;
? #الّلهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ‌فَرَجَهُمْ&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/تقدیرامسالمان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-1650661431592.jpg?mtime=1650661434"><img src="https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-1650661431592.jpg?mtime=1650661434" alt="" class="wp-image-355991 alignnone size-full" width="421" height="600" /></a></p>

<p>◾ #️شب_های_قدر<br />
شب‌های مشخص شدن تکلیف سرنوشت یک‌ساله‌مان،<br />
برای هرکدام‌مان یکی یکی می‌نویسند؛<br />
▪️یکی زیارت<br />
▪️یکی ثروت<br />
▪️یکی فقر<br />
▪️یکی شفإ<br />
▪️یکی مرگ<br />
▪️یکی ازدواج<br />
▪️یکی جدایی<br />
▪️یکی فرزند<br />
▪️و&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
چه آماده شده برای تقدیر امسالِ من، نمی‌دانم!<br />
فقط<br />
قسمت می‌دهم به جان عزیزترین مخلوقت علی (ع) ???<br />
قبل از امضای تقدیر امسالم، بنویس: فصل ظهور<br />
بگذار من هم بهارِ آمدنش را ببینم<br />
پیش از آنکه قِصه‌ام به سر برسد&#8230;&#8230;..<br />
‌آمین‌&#8230; ?<br />
‌<br />
التماس دعا ? ?</p>

<p>? #الهی_بعلی_عجل_لولیک_الفرج</p>

<p>? #اَللّهُــمَّ_عَجـِّـل_لِوَلیِّــکَ_الفَــــرَج<br />
? #الّلهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ‌فَرَجَهُمْ</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/تقدیرامسالمان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/اینقدنگومرسی">
	<title>اینقدنگومرسی</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/اینقدنگومرسی</link>
	<dc:date>1401-01-20T02:50:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​سلام به همه ی همراهان ? ان‌شاءالله حالتون خوب باشه?&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می خوام یه خواهشی ازتون بکنم و دعوتتون کنم به یک کار خیر که انجامش بسیار ساده و راحت ولی آثار و برکاتش بسیار فراوان و عمیق هست&amp;#8230;. ?&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
اما قبلش می خوام یه نکته ای رو بهتون بگم&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
یادتون هست توی برنامه &amp;#8220;زندگی پس از زندگی&amp;#8221; شبکه چهار قسمت بیست و دوم جوانی بود به اسم آقای &amp;#8220;حامد طهماسبی&amp;#8221; که یکی از بهترین و تاثیرگذارترین قسمت های این برنامه بود&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و یکی از آموزنده ترین بخش های صحبت هاشون اونجایی بود که تعریف می‌کردند زمانی که بچه بودند توی حسینیه، پیرمردی بود که موقع خروج کفش هایش را گم کرده بود و ایشون کفشهای پیرمرد رو پیدا میکنه و جلوی پاهاش جفت میکنه. پیرمرد خیلی خوشحال می شه و براش دعا میکنه و میگه که: &amp;#8221; الهی پاهات بلا نبینه جوان&amp;#8221;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و بعد در عالم بعد از مرگ بهش نشون داده بودند که ایشون در طول زندگی سه مرتبه با موتور تصادف کرده بوده و یک بار از بالای درخت افتاده بوده و یک بار هم که همون تصادف آخرش که منجر به تجربه مرگش میشه که دکتر ها بهش گفته بودند باید پاهات قطع می‌شد&amp;#8230;..&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
اما توی هیچ کدوم از این حوادث هیچ وقت هیچ آسیبی به پاهاش نرسید و این در اثر همون دعای ساده و مختصری بود که این پیرمرد در حقش کرده بود و گفته بود که: &amp;#8220;الهی پاهات بلا نبینه جوان&quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
حالا خواهشی که من ازتون داشتم همینه ? که بیایم از این به بعد همه مون به بهانه های مختلف بیشتر در حق همدیگه دعا کنیم و این دعا ها رو ساده نبینین و از اثرات دعا ها غافل نشیم&amp;#8230;.&lt;br /&gt;
مثلاً وقتی کسی برامون کاری انجام داد به جای این که بهش بگیم &amp;#8220;مرسی&amp;#8221; که یک واژه بیگانه هست و هیچ لطفی نداره&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و حتی وقتی که میگیم خیلی ممنون، متشکرم ،لطف کردین ، در کنارش یه دعای کوچیک و قشنگ هم داشته باشیم مثلاً بگیم :&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8220;خدا امواتت رو بیامرزه&quot;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یا &amp;#8221; ان‌شاءالله زیارت بقیع نصیبت بشه&quot;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یا &amp;#8221; ان‌شاءالله از آب حوض کوثر بنوشی&quot;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یا &amp;#8221; ان‌شاء‌الله همیشه جیبت پر از پول باشه&quot;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یا &amp;#8221; ان شاءالله خدا ازت راضی باشه &amp;#8220;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و یه دعای خیلی مهم که بگیم:&amp;#8221; ان شاءالله که هر کس حقی به گردنت داره ازت راضی بشه و هیچ حق الناسی به گردنت نمونه&quot;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و یا مثلاً بگیم که:&amp;#8221; ان‌شاء‌الله عاقبت بخیرشی&quot;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یا اینکه ان شاالله امام زمان را در حالی ببینی که ازت راضی باشه&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
و یا خیلی دعاهای مادی و معنوی زیبا و عمیقی که خود شما خیلی بهتر از من بلد هستید ?&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
مطمئناً وقتی که ما صادقانه و خالصانه در حق کسی دعایی بکنیم خداوند هم که از ما بسیار بسیار مهربون تر و بخشنده تر هست همون دعاها رو در حق خود ما هم به اجابت میرسونه ?&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
اگر که دوست داشتید این تقاضای من رو برای گروه‌ها و دوستانتون بفرستید و مُبَلِغ این کار خیر باشید. ?&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ان شاءالله که خدا به همه مون توفیق بده که بتونیم قدمی کوچیک برای رضایت خاطر و شادی قلب آقامون امام زمانمون برداریم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و با همین دعاهای به ظاهر کوچک و ساده باعث رفع مشکلات و همینطور ایجاد خیرات و برکات مادی و معنوی بسیاری برای خودمون و دیگران باشیم و ان شاءالله که عاقبت همه مون ختم بخیر بشه ? ?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;التماس دعا ? ?&lt;br /&gt;
نمونه‌ای از دعاهای قشنگ وخیر برای همدیگر&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;الهی غم نبینی&lt;br /&gt;
الهی روزی ات پر برکت باشه&lt;br /&gt;
الهی عاقبت بخیر باشید&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;الهی خیر دو دنیا نصیبت بشه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;الهی محتاج ونیازمند نشوی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;الهی سفید بخت بشی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دعای اهل بیت شامل حالت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زیارت اهل بیت نصیبت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دو دنیا رو سفید باشی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدا دستت وبگیره&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدا از خزینه غیبش بهت روزی برسونه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدا اولاد صالح وسالم بهت ببخشه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سفید بخت و خوش اقبال باشی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دعای پدرومادر بدرقه راهت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#التماس_دعا&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#دعای_خالصانه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#رمضان_المبارک&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#اینقدنگومرسی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/اینقدنگومرسی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​سلام به همه ی همراهان ? ان‌شاءالله حالتون خوب باشه?&nbsp;</p>

<p>می خوام یه خواهشی ازتون بکنم و دعوتتون کنم به یک کار خیر که انجامش بسیار ساده و راحت ولی آثار و برکاتش بسیار فراوان و عمیق هست&#8230;. ?&nbsp;<br />
اما قبلش می خوام یه نکته ای رو بهتون بگم&nbsp;<br />
یادتون هست توی برنامه &#8220;زندگی پس از زندگی&#8221; شبکه چهار قسمت بیست و دوم جوانی بود به اسم آقای &#8220;حامد طهماسبی&#8221; که یکی از بهترین و تاثیرگذارترین قسمت های این برنامه بود</p>

<p>و یکی از آموزنده ترین بخش های صحبت هاشون اونجایی بود که تعریف می‌کردند زمانی که بچه بودند توی حسینیه، پیرمردی بود که موقع خروج کفش هایش را گم کرده بود و ایشون کفشهای پیرمرد رو پیدا میکنه و جلوی پاهاش جفت میکنه. پیرمرد خیلی خوشحال می شه و براش دعا میکنه و میگه که: &#8221; الهی پاهات بلا نبینه جوان&#8221;</p>

<p>و بعد در عالم بعد از مرگ بهش نشون داده بودند که ایشون در طول زندگی سه مرتبه با موتور تصادف کرده بوده و یک بار از بالای درخت افتاده بوده و یک بار هم که همون تصادف آخرش که منجر به تجربه مرگش میشه که دکتر ها بهش گفته بودند باید پاهات قطع می‌شد&#8230;..&nbsp;<br />
اما توی هیچ کدوم از این حوادث هیچ وقت هیچ آسیبی به پاهاش نرسید و این در اثر همون دعای ساده و مختصری بود که این پیرمرد در حقش کرده بود و گفته بود که: &#8220;الهی پاهات بلا نبینه جوان"&nbsp;<br />
حالا خواهشی که من ازتون داشتم همینه ? که بیایم از این به بعد همه مون به بهانه های مختلف بیشتر در حق همدیگه دعا کنیم و این دعا ها رو ساده نبینین و از اثرات دعا ها غافل نشیم&#8230;.<br />
مثلاً وقتی کسی برامون کاری انجام داد به جای این که بهش بگیم &#8220;مرسی&#8221; که یک واژه بیگانه هست و هیچ لطفی نداره&nbsp;</p>

<p>و حتی وقتی که میگیم خیلی ممنون، متشکرم ،لطف کردین ، در کنارش یه دعای کوچیک و قشنگ هم داشته باشیم مثلاً بگیم :</p>

<p>&#8220;خدا امواتت رو بیامرزه"&nbsp;</p>

<p>یا &#8221; ان‌شاءالله زیارت بقیع نصیبت بشه"&nbsp;</p>

<p>یا &#8221; ان‌شاءالله از آب حوض کوثر بنوشی"&nbsp;</p>

<p>یا &#8221; ان‌شاء‌الله همیشه جیبت پر از پول باشه"&nbsp;</p>

<p>یا &#8221; ان شاءالله خدا ازت راضی باشه &#8220;&nbsp;</p>

<p>و یه دعای خیلی مهم که بگیم:&#8221; ان شاءالله که هر کس حقی به گردنت داره ازت راضی بشه و هیچ حق الناسی به گردنت نمونه"&nbsp;</p>

<p>و یا مثلاً بگیم که:&#8221; ان‌شاء‌الله عاقبت بخیرشی"&nbsp;</p>

<p>یا اینکه ان شاالله امام زمان را در حالی ببینی که ازت راضی باشه&nbsp;<br />
و یا خیلی دعاهای مادی و معنوی زیبا و عمیقی که خود شما خیلی بهتر از من بلد هستید ?&nbsp;<br />
مطمئناً وقتی که ما صادقانه و خالصانه در حق کسی دعایی بکنیم خداوند هم که از ما بسیار بسیار مهربون تر و بخشنده تر هست همون دعاها رو در حق خود ما هم به اجابت میرسونه ?&nbsp;<br />
اگر که دوست داشتید این تقاضای من رو برای گروه‌ها و دوستانتون بفرستید و مُبَلِغ این کار خیر باشید. ?&nbsp;</p>

<p>ان شاءالله که خدا به همه مون توفیق بده که بتونیم قدمی کوچیک برای رضایت خاطر و شادی قلب آقامون امام زمانمون برداریم</p>

<p>و با همین دعاهای به ظاهر کوچک و ساده باعث رفع مشکلات و همینطور ایجاد خیرات و برکات مادی و معنوی بسیاری برای خودمون و دیگران باشیم و ان شاءالله که عاقبت همه مون ختم بخیر بشه ? ?</p>

<p>التماس دعا ? ?<br />
نمونه‌ای از دعاهای قشنگ وخیر برای همدیگر</p>

<p>الهی غم نبینی<br />
الهی روزی ات پر برکت باشه<br />
الهی عاقبت بخیر باشید</p>

<p>الهی خیر دو دنیا نصیبت بشه&nbsp;</p>

<p>الهی محتاج ونیازمند نشوی</p>

<p>الهی سفید بخت بشی</p>

<p>دعای اهل بیت شامل حالت</p>

<p>زیارت اهل بیت نصیبت</p>

<p>دو دنیا رو سفید باشی&nbsp;</p>

<p>خدا دستت وبگیره</p>

<p>خدا از خزینه غیبش بهت روزی برسونه&nbsp;</p>

<p>خدا اولاد صالح وسالم بهت ببخشه</p>

<p>سفید بخت و خوش اقبال باشی</p>

<p>دعای پدرومادر بدرقه راهت</p>

<p>#التماس_دعا</p>

<p>#دعای_خالصانه</p>

<p>#رمضان_المبارک</p>

<p>#اینقدنگومرسی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/اینقدنگومرسی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>
</rdf:RDF>
