<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rdf:RDF xmlns="http://purl.org/rss/1.0/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/">
	<title>هامون</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/</link>
	<description></description>
	<dc:language>fa-IR</dc:language>
	<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>
	<items>
		<rdf:Seq>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-پارت-۳"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-۲"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1"/>
				</rdf:Seq>
	</items>
</channel>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-پارت-۳">
	<title>خاطرات یک معلم پارت ۳</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-پارت-۳</link>
	<dc:date>1405-07-03T10:25:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​آمار قبولی پایین بود و بچه‌ها نظم نداشتند. انگار بیشتر آمده بودند بخورند و از پنجره یا کنار درِ مدرسه، برای رهگذران ــ که گاهی جوان بودند ــ دستی تکان بدهند 😊 همین رفتار باعث شده بود اهالی چند بار از مدرسه شکایت کنند که این دخترها پرده‌دری می‌کنند.&lt;br /&gt;
از درس خبری نبود و بیشتر با تقلب نمره می‌آوردند. ما حرص می‌خوردیم که چرا بچه‌ها اینجا درس نمی‌خوانند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سال سوم، همه‌مان به مرکز آن منطقه، یعنی یک مدرسه پیش‌دانشگاهی، آمدیم. مدیر مدرسه شایسته و بایسته بود؛ منظم، مؤدب، باوقار و زیبا. انگار خداوند همه خوبی‌ها را در وجودش جمع کرده بود. دفتر مدیر و دبیران یکی بود. زنگ تفریح، تا وقتی همه دبیرها نمی‌نشستند، او هم نمی‌نشست. بسیار خوش‌رو و کاردان بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همه دانش‌آموزان از روستاهای اطراف می‌آمدند و همان مدرسه شبانه‌روزی، دانش‌آموزان بسیار دشواری داشت؛ اما این مدیر و معاونانش خیلی زود اوضاع را سر‌وسامان می‌دادند و بهترین نتایج قبولی را می‌گرفتند. تا جایی که یادم می‌آید، رتبه‌های ۸، ۲۵ و ۸۰ منطقه ۳ از همان مدرسه بودند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روز معلم، مدیر منطقه با یک ماشین هدیه می‌آمد و برای هر مدرسه هم جعبه‌ای شیرینی می‌آورد. هدیه‌ها را از محل دو درصد سود وام ضروری تهیه می‌کردند؛ گاهی از چابهار یا کردستان تا ارزان‌تر تمام شود و بتوانند هدیه‌ای درخور تهیه کنند؛ مثل سرخ‌کن دو لیتری، زودپز، آرام‌پز، پتوی گلبافت دورو یا جاروبرقی شارژی. این‌ها یادگار آن سال‌هاست. 🌷&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سه سال در آن مرکز پیش‌دانشگاهی بودیم و بعد من به شهریار منتقل شدم. نخستین مدرسه‌ام در فاز ۳، دبیرستان دین‌ودانش بود؛ دنیایی کاملاً متفاوت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد از مرخصی زایمان، درست روز ۱۲ اردیبهشت به آن مدرسه رفتم. فرزندم اولین بچه‌ام بود و من در غربت و تنهایی، با کلاس‌های شلوغی روبه‌رو بودم که تعداد دانش‌آموزانشان کمتر از ۴۰ نفر نمی‌شد. مدیری هم داشتم که انگار خودش مادر نبود و من هم از قوانین مربوط به زمان شیردهی مادران بی‌خبر بودم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در دو زنگ تفریح، خودم را به مهدکودک می‌رساندم تا به بچه‌ام شیر بدهم. فرزندم همیشه مریض می‌شد؛ اما مدیر باز هم می‌گفت سعی کن نروی، چون چند دقیقه دیر به کلاس می‌رسی. من هم تمام حیاط مدرسه را می‌دویدم تا به‌موقع برسم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شب تا صبح، درگیر رسیدگی به بچه و تصحیح برگه‌ها و کارهای دیگر بودم؛ شما خودتان بهتر از من می‌دانید کار دبیری چقدر وقت و انرژی می‌گیرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;درحالی‌که همکارانم در آن منطقه، خانمی را که مدیر می‌شناخت به یکی از کلاس‌های مدرسه آورده بودند تا از بچه‌هایشان نگهداری کند؛ کاری که هم آرامش خاطر مادران دبیر را فراهم می‌کرد و هم به پیشرفت کارشان در تدریس کمک می‌کرد. اما در شهرهایی از این دست، که بیشتر افراد بومی نیستند، شرایط فرق می‌کند… 😢&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من و امثال من به این فکر افتادیم که دیگر بچه‌دار نشویم؛ مبادا جایگاهمان را از دست بدهیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آیا دولت و تصمیم‌هایش در کاهش فرزندآوری مقصر نیست؟ آیا دولت نباید به مدیران یادآوری می‌کرد که مادرِ شیرده، حق و زمان شیردهی دارد؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تجربه من می‌گوید از شهر و دیار خودت جدا نشو؛ و اگر جدا شدی، دو سال مرخصی بگیر تا فرزندت را بزرگ کنی. شغل و کار همیشه هست، اما برای فرزندت خیلی زود دیر می‌شود. 💔&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی به این ۲۶ سال فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که آموزش‌وپرورش زمانی می‌تواند انسان‌های شایسته پرورش دهد که شایسته‌سالاری بر آن حاکم باشد. 🌱📚&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-پارت-۳&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​آمار قبولی پایین بود و بچه‌ها نظم نداشتند. انگار بیشتر آمده بودند بخورند و از پنجره یا کنار درِ مدرسه، برای رهگذران ــ که گاهی جوان بودند ــ دستی تکان بدهند 😊 همین رفتار باعث شده بود اهالی چند بار از مدرسه شکایت کنند که این دخترها پرده‌دری می‌کنند.<br />
از درس خبری نبود و بیشتر با تقلب نمره می‌آوردند. ما حرص می‌خوردیم که چرا بچه‌ها اینجا درس نمی‌خوانند.</p>

<p>سال سوم، همه‌مان به مرکز آن منطقه، یعنی یک مدرسه پیش‌دانشگاهی، آمدیم. مدیر مدرسه شایسته و بایسته بود؛ منظم، مؤدب، باوقار و زیبا. انگار خداوند همه خوبی‌ها را در وجودش جمع کرده بود. دفتر مدیر و دبیران یکی بود. زنگ تفریح، تا وقتی همه دبیرها نمی‌نشستند، او هم نمی‌نشست. بسیار خوش‌رو و کاردان بود.</p>

<p>همه دانش‌آموزان از روستاهای اطراف می‌آمدند و همان مدرسه شبانه‌روزی، دانش‌آموزان بسیار دشواری داشت؛ اما این مدیر و معاونانش خیلی زود اوضاع را سر‌وسامان می‌دادند و بهترین نتایج قبولی را می‌گرفتند. تا جایی که یادم می‌آید، رتبه‌های ۸، ۲۵ و ۸۰ منطقه ۳ از همان مدرسه بودند.</p>

<p>روز معلم، مدیر منطقه با یک ماشین هدیه می‌آمد و برای هر مدرسه هم جعبه‌ای شیرینی می‌آورد. هدیه‌ها را از محل دو درصد سود وام ضروری تهیه می‌کردند؛ گاهی از چابهار یا کردستان تا ارزان‌تر تمام شود و بتوانند هدیه‌ای درخور تهیه کنند؛ مثل سرخ‌کن دو لیتری، زودپز، آرام‌پز، پتوی گلبافت دورو یا جاروبرقی شارژی. این‌ها یادگار آن سال‌هاست. 🌷</p>

<p>سه سال در آن مرکز پیش‌دانشگاهی بودیم و بعد من به شهریار منتقل شدم. نخستین مدرسه‌ام در فاز ۳، دبیرستان دین‌ودانش بود؛ دنیایی کاملاً متفاوت.</p>

<p>بعد از مرخصی زایمان، درست روز ۱۲ اردیبهشت به آن مدرسه رفتم. فرزندم اولین بچه‌ام بود و من در غربت و تنهایی، با کلاس‌های شلوغی روبه‌رو بودم که تعداد دانش‌آموزانشان کمتر از ۴۰ نفر نمی‌شد. مدیری هم داشتم که انگار خودش مادر نبود و من هم از قوانین مربوط به زمان شیردهی مادران بی‌خبر بودم.</p>

<p>در دو زنگ تفریح، خودم را به مهدکودک می‌رساندم تا به بچه‌ام شیر بدهم. فرزندم همیشه مریض می‌شد؛ اما مدیر باز هم می‌گفت سعی کن نروی، چون چند دقیقه دیر به کلاس می‌رسی. من هم تمام حیاط مدرسه را می‌دویدم تا به‌موقع برسم.</p>

<p>شب تا صبح، درگیر رسیدگی به بچه و تصحیح برگه‌ها و کارهای دیگر بودم؛ شما خودتان بهتر از من می‌دانید کار دبیری چقدر وقت و انرژی می‌گیرد.</p>

<p>درحالی‌که همکارانم در آن منطقه، خانمی را که مدیر می‌شناخت به یکی از کلاس‌های مدرسه آورده بودند تا از بچه‌هایشان نگهداری کند؛ کاری که هم آرامش خاطر مادران دبیر را فراهم می‌کرد و هم به پیشرفت کارشان در تدریس کمک می‌کرد. اما در شهرهایی از این دست، که بیشتر افراد بومی نیستند، شرایط فرق می‌کند… 😢</p>

<p>من و امثال من به این فکر افتادیم که دیگر بچه‌دار نشویم؛ مبادا جایگاهمان را از دست بدهیم.</p>

<p>آیا دولت و تصمیم‌هایش در کاهش فرزندآوری مقصر نیست؟ آیا دولت نباید به مدیران یادآوری می‌کرد که مادرِ شیرده، حق و زمان شیردهی دارد؟</p>

<p>تجربه من می‌گوید از شهر و دیار خودت جدا نشو؛ و اگر جدا شدی، دو سال مرخصی بگیر تا فرزندت را بزرگ کنی. شغل و کار همیشه هست، اما برای فرزندت خیلی زود دیر می‌شود. 💔</p>

<p>وقتی به این ۲۶ سال فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که آموزش‌وپرورش زمانی می‌تواند انسان‌های شایسته پرورش دهد که شایسته‌سالاری بر آن حاکم باشد. 🌱📚</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-پارت-۳">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-۲">
	<title>خاطرات یک معلم ۲</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-۲</link>
	<dc:date>1405-07-03T10:24:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​سال دوم&amp;nbsp;&amp;nbsp; همه ما ۶ دبیر&amp;nbsp; به دبیرستان شبانه روزی رفتیم .&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اداره بسیار برای شبانه روزی خرج می کرد .&lt;br /&gt;
&amp;nbsp; مدیرش هم خوب خرج می کرد بیشتر به هتل می ماند تا مدرسه .&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; تعداد&amp;nbsp; کلاس زیاد که می شد گاهی ۲۵تا تو دهم&amp;nbsp; میشد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کلاس ۳ نفره هم بود .&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکی از عجایب این مدرسه یک کلاس تجربی&amp;nbsp; بود&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp; فامیلی همه شون که تعدادشون هم کم بود یک فامیلی بود چون همه ازیک روستا بودند اسم شان هم همشون یا فاطمه یا صغری&lt;br /&gt;
در موارد متوسل به نام پدر می شدیم&lt;br /&gt;
می گفتیم فاطمه سیاوشی ( علی )&lt;br /&gt;
گاهی نام پدرشان هم یکی متوسل به دوشماره اخر دانش آموزی متوسل می شدیم&amp;nbsp; 😊😊&lt;/p&gt;



&lt;p&gt;ولی با آن همه هزینه&amp;nbsp; دریغ از قبولی وتلاش دانش اموز البته تک وتوک دانش اموز خوب هم بود ولی درکل&amp;nbsp; خوب نبودند&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-۲&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​سال دوم&nbsp;&nbsp; همه ما ۶ دبیر&nbsp; به دبیرستان شبانه روزی رفتیم .</p>

<p>&nbsp;&nbsp; اداره بسیار برای شبانه روزی خرج می کرد .<br />
&nbsp; مدیرش هم خوب خرج می کرد بیشتر به هتل می ماند تا مدرسه .<br />
&nbsp;&nbsp; تعداد&nbsp; کلاس زیاد که می شد گاهی ۲۵تا تو دهم&nbsp; میشد</p>

<p>کلاس ۳ نفره هم بود .</p>

<p>یکی از عجایب این مدرسه یک کلاس تجربی&nbsp; بود&nbsp;</p>

<p>&nbsp; فامیلی همه شون که تعدادشون هم کم بود یک فامیلی بود چون همه ازیک روستا بودند اسم شان هم همشون یا فاطمه یا صغری<br />
در موارد متوسل به نام پدر می شدیم<br />
می گفتیم فاطمه سیاوشی ( علی )<br />
گاهی نام پدرشان هم یکی متوسل به دوشماره اخر دانش آموزی متوسل می شدیم&nbsp; 😊😊</p>



<p>ولی با آن همه هزینه&nbsp; دریغ از قبولی وتلاش دانش اموز البته تک وتوک دانش اموز خوب هم بود ولی درکل&nbsp; خوب نبودند</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم-۲">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم">
	<title>خاطرات یک معلم</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم</link>
	<dc:date>1405-07-03T10:23:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​اولین روزهای مدرسه را به یاد می‌آورم؛ روزهایی که برادرم مرا به مدرسه برد و برایم دو کیک یزدی خرید، همراه با خوراکی‌هایی که مادرم در کیفم گذاشته بود. 🎒🧁&lt;br /&gt;
سال‌های اول و دوم ابتدایی، برادر بزرگ‌ترم مرا به مدرسه می‌رساند. سال‌های سوم، چهارم و پنجم هم برادر دیگرم زحمت بردن مرا به مدرسه به دوش می‌کشید. خرید دو کیک یزدی هم همچنان جزو واجبات بود! 😄🧁🧁&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی به دورهٔ راهنمایی رسیدم، مستقل شدم؛ اما خانواده همیشه تأکید می‌کردند:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«سرت را پایین بینداز، برو و برگرد.» 🌱&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سال‌های دههٔ شصت، برای دانش‌آموزان غرب کشور سال‌های سختی بود؛ سال‌های آژیر خطر و بمباران، سال‌های کوچ از شهرها به بخش‌ها و روستاها. 🚨💔 گاهی به‌دلیل جمعیت کم، کلاس‌های دخترانه و پسرانه با هم قاطی&amp;nbsp; می‌کردند و ناچار از تحصیل محروم می‌شدیم. وقتی بمباران‌ها قطع می‌شد، دوباره به شهر برمی‌گشتیم و درس و کلاس را از سر می‌گرفتیم؛ با حسرتِ کتاب‌ها و درس‌هایی که از دست داده بودیم. 📚&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با آن‌همه مشق و درس، چرا از درس‌خواندن خسته نمی‌شدیم؟ 🤔 آن روزها مثل امروز کلاس مجازی و این‌همه خستگی نبود… 🌿&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🎓 سال ۱۳۷۴ وارد دانشگاه شدم و در بهمن‌ماه ۱۳۷۷ به آموزش‌وپرورش پیوستم. 🍎&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ورود به کلاس‌های روستایی، تجربه‌ای متفاوت بود؛ کلاس‌هایی با دخترانی در سن‌وسال‌های گوناگون. گاهی دانش‌آموزان هم‌سن‌وسال معمول بودند و گاهی هم‌سن‌وسال معلم‌ها؛ چون در مناطق روستایی، کلاس‌های بزرگسالان وجود نداشت. 🏫🌾&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از بهترین سال‌های کاری‌ام، همان سال اول بود؛ سالی که در محیطی روستایی و با نظام ترمی&amp;nbsp; آغاز شد. مدرسه‌ای نوساز داشتیم و مدیری بسیار منظم. ✨&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرویس‌مان هم پر بود از آقایانی بسیار سنتی که با یک کیلو گوشت و پیاز برای آبگوشت ناهارشان می‌آمدند و خانم‌هایی که چادر به سر، دوان‌دوان خودشان را به انتهای سرویس می‌رساندند! 😄🚌&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دانش‌آموزانی داشتیم با رنج سنی تا ۲۳ سال. گاهی یک دبیر، (درسالهای قبل از ما) درس‌های شیمی، فیزیک، زیست و ریاضی را تدریس می‌کرد و دبیری دیگر، درس‌های عربی، دینی، فارسی، فلسفه و منطق را. 📖🧪&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#&lt;br /&gt;
دانش‌آموزانی هم بودند که به‌دلیل نبود مدرسه‌های ویژه، با وجود دشواری‌های فراوان و حتی مشکل در نوشتن بدیهیات، همه در یک کلاس درس می‌خواندند. با این همه سختی، تلاش و امید ادامه داشت ودر آن وسط ازدواج هم می کردند . 🌱💪&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما نمی دانم از شانس خوب یا بد بود&amp;nbsp; ناگهان مرکز استان، شش دبیر از رشته‌های مختلف ــ که ما هم جزو گروهشان بودیم ــ به منطقه فرستاد. منطقه هم نامردی نکرد و هر شش تایمان&amp;nbsp; را به روستایی بزرگ فرستاد که امروز به بخش تبدیل شده است! 😄📍&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همه تازه‌کار بودیم و در جست‌وجوی&lt;br /&gt;
#&lt;br /&gt;
جامعه‌ای ایده‌آل. انصافاً مدیری بسیار مؤدب و جدی داشتیم که تازه از&lt;br /&gt;
#&lt;br /&gt;
سنندج آمده بود. هر جا که هست، خدا نگهدارش باشد. 🤲🌷&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خلاصه، مدرسه چنان رونقی گرفت که همان سال، در امتحانات نهایی،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کلاس‌های ریاضی، تجربی و انسانی صددرصد قبولی دادند. 🏆🎉&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;رئیس منطقه جلسه‌ای ترتیب داد، از مدرسه تشکر کرد و به هرکدام از ما یک ساعت مچی هدیه داد. ⌚🌹&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به شوخی هم به&lt;br /&gt;
#&lt;br /&gt;
مدیر&lt;br /&gt;
#&lt;br /&gt;
مدرسه پیشنهاد کرد:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«یک مدرسهٔ شبانه‌روزی پسرانه داریم؛ شما را به آنجا بفرستیم، شاید با این‌همه هزینه‌ای که می‌کنیم، دانش‌آموزانش هم قبول شوند!» 😄👏&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🌺 این‌ها گوشه‌ای از خاطرات شیرین و پرفرازونشیب روزهای دانش‌آموزی و معلمی من است؛ روزهایی که با همهٔ سختی‌هایشان، هنوز در خاطرم روشن و زنده‌اند. 🌺&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​اولین روزهای مدرسه را به یاد می‌آورم؛ روزهایی که برادرم مرا به مدرسه برد و برایم دو کیک یزدی خرید، همراه با خوراکی‌هایی که مادرم در کیفم گذاشته بود. 🎒🧁<br />
سال‌های اول و دوم ابتدایی، برادر بزرگ‌ترم مرا به مدرسه می‌رساند. سال‌های سوم، چهارم و پنجم هم برادر دیگرم زحمت بردن مرا به مدرسه به دوش می‌کشید. خرید دو کیک یزدی هم همچنان جزو واجبات بود! 😄🧁🧁</p>

<p>وقتی به دورهٔ راهنمایی رسیدم، مستقل شدم؛ اما خانواده همیشه تأکید می‌کردند:</p>

<p>«سرت را پایین بینداز، برو و برگرد.» 🌱</p>

<p>سال‌های دههٔ شصت، برای دانش‌آموزان غرب کشور سال‌های سختی بود؛ سال‌های آژیر خطر و بمباران، سال‌های کوچ از شهرها به بخش‌ها و روستاها. 🚨💔 گاهی به‌دلیل جمعیت کم، کلاس‌های دخترانه و پسرانه با هم قاطی&nbsp; می‌کردند و ناچار از تحصیل محروم می‌شدیم. وقتی بمباران‌ها قطع می‌شد، دوباره به شهر برمی‌گشتیم و درس و کلاس را از سر می‌گرفتیم؛ با حسرتِ کتاب‌ها و درس‌هایی که از دست داده بودیم. 📚</p>

<p>با آن‌همه مشق و درس، چرا از درس‌خواندن خسته نمی‌شدیم؟ 🤔 آن روزها مثل امروز کلاس مجازی و این‌همه خستگی نبود… 🌿</p>

<p>🎓 سال ۱۳۷۴ وارد دانشگاه شدم و در بهمن‌ماه ۱۳۷۷ به آموزش‌وپرورش پیوستم. 🍎</p>

<p>ورود به کلاس‌های روستایی، تجربه‌ای متفاوت بود؛ کلاس‌هایی با دخترانی در سن‌وسال‌های گوناگون. گاهی دانش‌آموزان هم‌سن‌وسال معمول بودند و گاهی هم‌سن‌وسال معلم‌ها؛ چون در مناطق روستایی، کلاس‌های بزرگسالان وجود نداشت. 🏫🌾</p>

<p>از بهترین سال‌های کاری‌ام، همان سال اول بود؛ سالی که در محیطی روستایی و با نظام ترمی&nbsp; آغاز شد. مدرسه‌ای نوساز داشتیم و مدیری بسیار منظم. ✨</p>

<p>سرویس‌مان هم پر بود از آقایانی بسیار سنتی که با یک کیلو گوشت و پیاز برای آبگوشت ناهارشان می‌آمدند و خانم‌هایی که چادر به سر، دوان‌دوان خودشان را به انتهای سرویس می‌رساندند! 😄🚌</p>

<p>دانش‌آموزانی داشتیم با رنج سنی تا ۲۳ سال. گاهی یک دبیر، (درسالهای قبل از ما) درس‌های شیمی، فیزیک، زیست و ریاضی را تدریس می‌کرد و دبیری دیگر، درس‌های عربی، دینی، فارسی، فلسفه و منطق را. 📖🧪</p>

<p>#<br />
دانش‌آموزانی هم بودند که به‌دلیل نبود مدرسه‌های ویژه، با وجود دشواری‌های فراوان و حتی مشکل در نوشتن بدیهیات، همه در یک کلاس درس می‌خواندند. با این همه سختی، تلاش و امید ادامه داشت ودر آن وسط ازدواج هم می کردند . 🌱💪</p>

<p>اما نمی دانم از شانس خوب یا بد بود&nbsp; ناگهان مرکز استان، شش دبیر از رشته‌های مختلف ــ که ما هم جزو گروهشان بودیم ــ به منطقه فرستاد. منطقه هم نامردی نکرد و هر شش تایمان&nbsp; را به روستایی بزرگ فرستاد که امروز به بخش تبدیل شده است! 😄📍</p>

<p>همه تازه‌کار بودیم و در جست‌وجوی<br />
#<br />
جامعه‌ای ایده‌آل. انصافاً مدیری بسیار مؤدب و جدی داشتیم که تازه از<br />
#<br />
سنندج آمده بود. هر جا که هست، خدا نگهدارش باشد. 🤲🌷</p>

<p>خلاصه، مدرسه چنان رونقی گرفت که همان سال، در امتحانات نهایی،</p>

<p>کلاس‌های ریاضی، تجربی و انسانی صددرصد قبولی دادند. 🏆🎉</p>

<p>رئیس منطقه جلسه‌ای ترتیب داد، از مدرسه تشکر کرد و به هرکدام از ما یک ساعت مچی هدیه داد. ⌚🌹</p>

<p>به شوخی هم به<br />
#<br />
مدیر<br />
#<br />
مدرسه پیشنهاد کرد:</p>

<p>«یک مدرسهٔ شبانه‌روزی پسرانه داریم؛ شما را به آنجا بفرستیم، شاید با این‌همه هزینه‌ای که می‌کنیم، دانش‌آموزانش هم قبول شوند!» 😄👏</p>

<p>🌺 این‌ها گوشه‌ای از خاطرات شیرین و پرفرازونشیب روزهای دانش‌آموزی و معلمی من است؛ روزهایی که با همهٔ سختی‌هایشان، هنوز در خاطرم روشن و زنده‌اند. 🌺</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/خاطرات-یک-معلم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم">
	<title>میشه قبول شم!!</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم</link>
	<dc:date>1402-06-13T23:03:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​آنه، تکرار غریبانه ی روزهای انتظارت چگونه گذشت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی روشنی کارنامه ات&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در پشت پرده های مه آلود سنجش پنهان بود&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم نتایجت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از تنهایی معصومانه مصاحبه ات&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آیا میدانی که در هجوم انتظار و غم هایت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و در گیرودار ملال آور دوران استخدامیت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حقیقت زلالی دریاچه نقره ای معلمی نهفته بود؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آنه!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اکنون آمده ام تا صبر هایت را&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به پنجه ی طلایی #خورشید قبولی بسپاری&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;درآبی بیکران خوشحالی قبولی به پرواز درآیی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و اینک آنه، قبولی و سبز شدن نهایی در انتظار توست، در انتظار تو&amp;#8230;..&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
ازطرف آنه شرلی وقتی کالج قبول شد و معلم شد تقدیم به #معلمان_منتظر ایران😂😂&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​آنه، تکرار غریبانه ی روزهای انتظارت چگونه گذشت</p>

<p>وقتی روشنی کارنامه ات</p>

<p>در پشت پرده های مه آلود سنجش پنهان بود</p>

<p>بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم نتایجت</p>

<p>از تنهایی معصومانه مصاحبه ات</p>

<p>آیا میدانی که در هجوم انتظار و غم هایت</p>

<p>و در گیرودار ملال آور دوران استخدامیت</p>

<p>حقیقت زلالی دریاچه نقره ای معلمی نهفته بود؟&nbsp;</p>

<p>آنه!&nbsp;</p>

<p>اکنون آمده ام تا صبر هایت را</p>

<p>به پنجه ی طلایی #خورشید قبولی بسپاری</p>

<p>درآبی بیکران خوشحالی قبولی به پرواز درآیی</p>

<p>و اینک آنه، قبولی و سبز شدن نهایی در انتظار توست، در انتظار تو&#8230;..&nbsp;<br />
ازطرف آنه شرلی وقتی کالج قبول شد و معلم شد تقدیم به #معلمان_منتظر ایران😂😂</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/میشه-قبول-شم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1">
	<title>جعبه شیرینی</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1</link>
	<dc:date>1401-08-16T11:53:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​پسرم مات حرفاش شده بود، عادتش بود، وقتی کسی خاطره تعریف می کرد، زوم تو دهان طرف ، پلک هم نمیزد، از اشتیاق پسرم ،&amp;nbsp; دقیق شدم تا جزییات خاطره اش رو تو ذهنم تداعی کنم، برادر شوهرم ، نطق قویی داشت، خوب جمع گردانی میکرد، برای هر حرفش، داستان ومثلی داشت، خاطره اش ، مربوط میشد به زمانی که ۸سال بیشتر نداشته، یه روستای دور ، که امکانات آنچنانی، مثل روال سایر روستاهای آن زمان نداشت&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خاطره از زبان عمو&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قرار بود برا چارشنبه سوری خواهر بزرگه ، طبق غذا وشیرینی وآجیل ببرن، از چند روز پیش، مادر خدابزرگم تو تکاپو بود، پدرم هم که یه مغازه کوچیک تو روستا داشت، تا حدی کالاهای اساسی اهالی روستا رو تامین میکرد، هفته قبلش ، رفته بود شهر ویه قوطی شیرینی خیلی خوشمزه برا گذاشتن رو طبق عروس ، خریده بود، از اونجایی که بچه ی شر وشیطونی بودم ، طوری که واقعا همه از دستم عاصی بودن🥴😂، بطور نامحسوس، رد تموم خوشمزه ها رو زده بودم ، تا در فرصت مناسب ، پاتک بزنم، دیدم بابام خدابیامرز، آهسته ویواش، بخیال خودش، دور از چشم من،دورتا دور جعبه شیرینی رو چسب نواری زد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وگذاشت بالای وسایل انباری، تا هم جای خنک باشه و هم دور از دسترس من😁دریغ از اینکه داره توسط رادارهای فعالی مثل من رصد میشه😶🧐&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بمحض اینکه اوضاع رو مساعد دیدم ، با یه شتاب برق آسا خودم رو به منطقه ممنوعه رسوندم ، قدم یاریم نکرد، اطرافمو گشتم ، یه نردبون چوبی قدیمی ، ته انباری افتاده بود، کشون کشون آوردمش، اونقد، ولع خوردن شیرینی ها رو داشتم که اصلا به پایه های پوسیده نردبون فکر هم نکردم، با زحمت خودم رو کشوندم بالا، باز قدم نرسید، روی نوک پاهام وایسادم، عملیات موفقیت آمیز بود، الان مشکل چسبا بودن که یکم وقتمو گرفتن، ولی با یکم تلاش ، وقتی در قوطی رو برداشتم، چشام برق زد، اولش خدا شاهده فقط می خواستم، طعمشو تست کنم ولی لامصب ، خیلی خوشمزه بود، یدونه ، دوتا شد، از کارم پشیمون شدم، سریع چسبارو چسبوندم ، گذاشتم سرجاش وپریدم پایین، دویدم تو کوچه، ولی شیرینی که زیر دندونم رفته بود ولم نمی کرد🤨🥴&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چندین بار رفتم سر وقتشون، البته هر سری تصمیم می گرفتم دیگه دست نزنم ولی باور کنید نمی تونستم&amp;#8230;..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;غروب شد، دیدم بابام داره میره سر وقت جعبه، تا بزارن تو طبقهایی که آجیل و میوه ولباس و&amp;#8230;خوشگل ورنگی پنگی ، چیده بودن، داشتم نگاش میکردم، بابام به محض اینکه جعبه رو برداشت، جعبه صدا داد، فکر کنم سه چار تا بیشتر تووش نمونده بود، اونام داشتن داخل جعبه سر میخوردن، از همون بالا صدام زد، فلان فلان شده&amp;#8230;.با یه نیم متری استیل که همه بزاز ها داشتن واونم داشت، افتاد دنبالم، از چندتا بالا پشت بوم پریدم و خودم رو به زور رسوندم میدون روستا، هوا خیلی سرد بود، گوشام رو حس نمی کردم، دستام رو همه ش، هوو ، می کردم تا یخ نزنن، یه آن ، عموم غافلگیرم کرد ، گفت :پادر میونی کردم، خونه راهت بدن، ولی طبق آخر رو خودت باید ببری ، چون مادر شوهر خواهرم، قبلش اتمام حجت کرده بود که حتما باید طبق ، جعبه شیرینی داشته باشه ، کسی روش ، نشده بود، طبق آخر رو بدون شیرینی ببره😔😐&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جلوی درمون، طبق رو گذاشتن بالا سرم، دیدم، طفلی مادرم ، اون سه چهارتا شیرینی ، در رفته از دست منو ، گذاشته تو بشقاب پیشدستی 😂&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خلاصه راه افتادم، رسیدم در خونه شون ، از لای در، دیدم ، خواهر تازه عروسم، تو حیاط ، داره قدم میزنه ومنتظره، گفتم آبجی جون، یه غلطی کردم، جعبه شیرینی رو ، وسوسه شدم ، خوردم، همینا فقط مونده، تو رو خدا ، اجازه نده، مادرشوهرت، چون جعبه شیرینی نداره طبقو، برگردونه!!بابا خونمو میریزه😱&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آبجی دست کشید رو سرمو وگفت:نترس داش کوچیکه، نمیزارم برگردونن😥&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدا شاهده تا صبح خوابم نبرد، هر صدایی بلند میشد فکر میکردم ، طبق برگشته و الان میان سر وقتم🥺😲🤕&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم چایی یخ شد بخورین ، پاشو پسرم ، خاطرات عمو تموم شد ، فردا امتحان داری ها&amp;#8230;.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​پسرم مات حرفاش شده بود، عادتش بود، وقتی کسی خاطره تعریف می کرد، زوم تو دهان طرف ، پلک هم نمیزد، از اشتیاق پسرم ،&nbsp; دقیق شدم تا جزییات خاطره اش رو تو ذهنم تداعی کنم، برادر شوهرم ، نطق قویی داشت، خوب جمع گردانی میکرد، برای هر حرفش، داستان ومثلی داشت، خاطره اش ، مربوط میشد به زمانی که ۸سال بیشتر نداشته، یه روستای دور ، که امکانات آنچنانی، مثل روال سایر روستاهای آن زمان نداشت&#8230;</p>

<p>خاطره از زبان عمو&#8230;</p>

<p>قرار بود برا چارشنبه سوری خواهر بزرگه ، طبق غذا وشیرینی وآجیل ببرن، از چند روز پیش، مادر خدابزرگم تو تکاپو بود، پدرم هم که یه مغازه کوچیک تو روستا داشت، تا حدی کالاهای اساسی اهالی روستا رو تامین میکرد، هفته قبلش ، رفته بود شهر ویه قوطی شیرینی خیلی خوشمزه برا گذاشتن رو طبق عروس ، خریده بود، از اونجایی که بچه ی شر وشیطونی بودم ، طوری که واقعا همه از دستم عاصی بودن🥴😂، بطور نامحسوس، رد تموم خوشمزه ها رو زده بودم ، تا در فرصت مناسب ، پاتک بزنم، دیدم بابام خدابیامرز، آهسته ویواش، بخیال خودش، دور از چشم من،دورتا دور جعبه شیرینی رو چسب نواری زد</p>

<p>وگذاشت بالای وسایل انباری، تا هم جای خنک باشه و هم دور از دسترس من😁دریغ از اینکه داره توسط رادارهای فعالی مثل من رصد میشه😶🧐&nbsp;</p>

<p>بمحض اینکه اوضاع رو مساعد دیدم ، با یه شتاب برق آسا خودم رو به منطقه ممنوعه رسوندم ، قدم یاریم نکرد، اطرافمو گشتم ، یه نردبون چوبی قدیمی ، ته انباری افتاده بود، کشون کشون آوردمش، اونقد، ولع خوردن شیرینی ها رو داشتم که اصلا به پایه های پوسیده نردبون فکر هم نکردم، با زحمت خودم رو کشوندم بالا، باز قدم نرسید، روی نوک پاهام وایسادم، عملیات موفقیت آمیز بود، الان مشکل چسبا بودن که یکم وقتمو گرفتن، ولی با یکم تلاش ، وقتی در قوطی رو برداشتم، چشام برق زد، اولش خدا شاهده فقط می خواستم، طعمشو تست کنم ولی لامصب ، خیلی خوشمزه بود، یدونه ، دوتا شد، از کارم پشیمون شدم، سریع چسبارو چسبوندم ، گذاشتم سرجاش وپریدم پایین، دویدم تو کوچه، ولی شیرینی که زیر دندونم رفته بود ولم نمی کرد🤨🥴</p>

<p>چندین بار رفتم سر وقتشون، البته هر سری تصمیم می گرفتم دیگه دست نزنم ولی باور کنید نمی تونستم&#8230;..</p>

<p>غروب شد، دیدم بابام داره میره سر وقت جعبه، تا بزارن تو طبقهایی که آجیل و میوه ولباس و&#8230;خوشگل ورنگی پنگی ، چیده بودن، داشتم نگاش میکردم، بابام به محض اینکه جعبه رو برداشت، جعبه صدا داد، فکر کنم سه چار تا بیشتر تووش نمونده بود، اونام داشتن داخل جعبه سر میخوردن، از همون بالا صدام زد، فلان فلان شده&#8230;.با یه نیم متری استیل که همه بزاز ها داشتن واونم داشت، افتاد دنبالم، از چندتا بالا پشت بوم پریدم و خودم رو به زور رسوندم میدون روستا، هوا خیلی سرد بود، گوشام رو حس نمی کردم، دستام رو همه ش، هوو ، می کردم تا یخ نزنن، یه آن ، عموم غافلگیرم کرد ، گفت :پادر میونی کردم، خونه راهت بدن، ولی طبق آخر رو خودت باید ببری ، چون مادر شوهر خواهرم، قبلش اتمام حجت کرده بود که حتما باید طبق ، جعبه شیرینی داشته باشه ، کسی روش ، نشده بود، طبق آخر رو بدون شیرینی ببره😔😐</p>

<p>جلوی درمون، طبق رو گذاشتن بالا سرم، دیدم، طفلی مادرم ، اون سه چهارتا شیرینی ، در رفته از دست منو ، گذاشته تو بشقاب پیشدستی 😂</p>

<p>خلاصه راه افتادم، رسیدم در خونه شون ، از لای در، دیدم ، خواهر تازه عروسم، تو حیاط ، داره قدم میزنه ومنتظره، گفتم آبجی جون، یه غلطی کردم، جعبه شیرینی رو ، وسوسه شدم ، خوردم، همینا فقط مونده، تو رو خدا ، اجازه نده، مادرشوهرت، چون جعبه شیرینی نداره طبقو، برگردونه!!بابا خونمو میریزه😱</p>

<p>آبجی دست کشید رو سرمو وگفت:نترس داش کوچیکه، نمیزارم برگردونن😥</p>

<p>خدا شاهده تا صبح خوابم نبرد، هر صدایی بلند میشد فکر میکردم ، طبق برگشته و الان میان سر وقتم🥺😲🤕</p>

<p>گفتم چایی یخ شد بخورین ، پاشو پسرم ، خاطرات عمو تموم شد ، فردا امتحان داری ها&#8230;.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/جعبه-شیرینی-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز">
	<title>یهویی با خدابعد نماز</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز</link>
	<dc:date>1401-06-22T13:42:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;الهی! نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پشت دیوار نشینم چو#گدا بر سر راهی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کس به غیر از تونخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی ،الهی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#خدایا شکرت که همه جا با من هستی، کمک کن لحظه‌‌‌ای نباشد که یاد تو در دلم نباشد،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا به لطف و وجودت ایمان دارم، کمک کن ایمانم به تو هر روز قوی‌‌‌تر و محکم‌‌‌تر شود،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا تو تنها هدایت گر زندگی من هستی، آنگونه که لازم است هدایتم کن به سوی خودت،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا شکرت که همیشه گرمای حضورت در قلبم حضور دارد، دل من را از غیر خودت خالی و برای خودصاف و پاک بگردان&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا شکرت که عاشقانه و خالصانه دوستت دارم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>الهی! نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی</p>

<p>در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی</p>

<p>پشت دیوار نشینم چو#گدا بر سر راهی</p>

<p>کس به غیر از تونخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی</p>

<p>باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی ،الهی</p>

<p>#خدایا شکرت که همه جا با من هستی، کمک کن لحظه‌‌‌ای نباشد که یاد تو در دلم نباشد،</p>

<p>خدایا به لطف و وجودت ایمان دارم، کمک کن ایمانم به تو هر روز قوی‌‌‌تر و محکم‌‌‌تر شود،</p>

<p>خدایا تو تنها هدایت گر زندگی من هستی، آنگونه که لازم است هدایتم کن به سوی خودت،</p>

<p>خدایا شکرت که همیشه گرمای حضورت در قلبم حضور دارد، دل من را از غیر خودت خالی و برای خودصاف و پاک بگردان</p>

<p>خدایا شکرت که عاشقانه و خالصانه دوستت دارم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/یهویی-با-خدابعد-نماز">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان">
	<title>سوزش جگر اما برای بدخواهان</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان</link>
	<dc:date>1401-05-20T18:53:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;​بسم رب الشهداء&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حاج قاسم و حاج حسين همداني شمشسر برنده اي در مقابل کفر و خاري در چشم نفاق بودند. بعد از شهادتشان نيز نام و يادشان تا ابد جگر فتنه گران را خواهد سوزاند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
دشمنتان رسوا و رو سياه باد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>​بسم رب الشهداء</p>

<p>حاج قاسم و حاج حسين همداني شمشسر برنده اي در مقابل کفر و خاري در چشم نفاق بودند. بعد از شهادتشان نيز نام و يادشان تا ابد جگر فتنه گران را خواهد سوزاند.&nbsp;<br />
دشمنتان رسوا و رو سياه باد.&nbsp;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/سوزش-جگر-اما-برای-بدخواهان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1">
	<title>پذیرایی</title>
	<link>https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1</link>
	<dc:date>1401-03-19T11:24:00Z</dc:date>	<dc:creator>گل گاو زبون</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;وقتی وسط #جزوه وکتابای درسی برا #امتحانات پایان ترم غرقی&amp;nbsp; واینجوری ازت پذیرایی میشه?☺?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-image-5258698072619597103jpg.jpg?mtime=1654757641&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-image-5258698072619597103jpg.jpg?mtime=1654757641&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-358276 alignnone size-full&quot; width=&quot;2000&quot; height=&quot;4446&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی وسط #جزوه وکتابای درسی برا #امتحانات پایان ترم غرقی&nbsp; واینجوری ازت پذیرایی میشه?☺?</p>

<p><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-image-5258698072619597103jpg.jpg?mtime=1654757641"><img src="https://hamon.kowsarblog.ir/media/blogs/hamon/mobile/wp-image-5258698072619597103jpg.jpg?mtime=1654757641" alt="" class="wp-image-358276 alignnone size-full" width="2000" height="4446" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hamon.kowsarblog.ir/پذیرایی-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>
</rdf:RDF>
