موضوع: "بدون موضوع"
#کوکو_کتلت_اولویه
#مادرهای ما همیشه دو تا ساندویچ در کیف مدرسهمان میگذاشتند. یکی برای خودمان و یکی برای تقسیم کردن با دوستانمان
به جای موبایلهایی که آن روزها نداشتیم، بردن ساندویچ #کالباس به مدرسه ممنوع بود. بویش جوری میپیچید و آب از لب و لوچه همکلاسیها راه میانداخت که ممنوعیتش بهترین تصمیمها به حساب میآمد.
برای نبردن خیار اما خودمان تصمیم گرفته بودیم. با اولین گاز بویش کلاس را بر میداشت و باز معدههای خالی را به اسید ترشح کردن وا میداشت.
ما اینطور بزرگ شدهایم.
همین که خواستیم دست چپ و راستمان را از هم بشناسیم یادمان دادند کاری نکنیم یک نفر حسرت بخورد، چیزی نخوریم که کسی دلش بخواهد و نداشته باشد.
دم به دقیقه وسط بازی صدایمان کردند و یک کاسه آش، یک پیاله شلهزرد یا یک بشقاب حلوا دستمان دادند و گفتند: بوش در اومد اینو بده همسایهها! و تا خواستیم جوش بازی نیمهکارهمان را بزنیم به یادمان آوردند پیامبر خوبیها میفرماید: مسلمان نیست کسی که سیر بخوابد و همسایهاش گرسنه باشد.
با سوادتر که شدیم از کراهت در ملأ عام غذا خوردن گفتند و از استحباب تقسیم وعده غذایی با دیگران. با سیره امیرالمومنین آداب سفره یادمان دادند و با قال باقرها و قال صادقها در جانمان نشاندند سیر خوردن حتی در مقابل چشمان دیگر مخلوقات خدا مثل یک سگ ولگرد هم قساوت قلب میآورد.
اینها را به ما یاد دادهاند.
با این وجود امروز با پدیدهای به عنوان امتحان کننده غذا (فود تِستِر) مواجهیم که بر ویرانههای تمام این آموزهها مینشنید و با چنگ، نیش و تهوعآورترین شیوههای ممکن چیزی نوشخوار میکند که قرار است با تماشای آن توسط ما پول به جیب بزند.
بیخیال شرایط اقتصادی، بیخیال این که بینندههایش از کدام نقطه این آب و خاک به اینترنت وصل شدهاند، پول نشستن بر سر این سفرههای رنگارنگ را دارند و یا اصلا در یخچال خانهشان چیز دندانگیری برای خوردن پیدا میشود؛ غذای یک لشگر گرسنه را مقابلشان میگذارند و به شنیعترین شیوهها به هر پرس ناخنکی میزنند و برای دو زار کردن ده شاهی که مقابلشان میاندازند نفسشان بالا نیامده جوری به به و چه چه میکنند که دل سنگ هم آب شود.
درباره چرایی شکلگیری این پدیده و از کجا سبز شدن این آدمها در میانمان و این که انسان برای مال اندوزی تا شکستن کدام مرزهای انسانیت میتواند پیش برود باید مفصل خواند و نوشت. من فقط این همه کلمه را به دنبال هم ردیف کردم تا بپرسم دنبال کنندگان این صفحات حواسشان هست به بهانه شناسایی بهترین رستورانها شریک چه پدیده کثیفی شدهاند؟
تماااام عروسی ها ی قدیم توی خونه بود و تابستون . از ساعتای سه ظهر (بعداز ناهار ) عروسی شروع میشد . یه سری مهمون داشتن به اسم صرف « چای شیرینی» یعنی اینا شام دعوت نبودن ? فقط عصری میرفتن برای تماشای عروس و خوردن شیرینی و سر شب برمیگشتن خونشون. و اونایی که شام بودن دیرتر میرفتن و تا پایان مراسم حضور داشتن .شیرینی های عروسی « پاپیون و زبان» بود . میوه هم سیب و خیار .هنوزم که هنوزه وقتی سیب و خیار رو با هم میخورم یاد عروسی های قدیم میفتم .
حیاط رو میشستن
و فرش میکردن و بعضی ها توی حیاط میشِستن.
مادر عروس و مادر داماد معمولا انقدررر کار داشتن نه #آرایشگاه میرفتن نه لباس درست حسابی میپوشیدن کل مراسم درحال بدو بدو بودن.
کفش پوشیدن توی مراسم اصلا مد نبود و همه جوراب داشتن ? یا پاریزین یا شیشه ای . مشکی یا رنگ پا و اکثر خانومایی که جوراب شیشه ای مشکی داشتن تا آخر شب جورابشون از چند جا در میرفت ? ?
توی جوراب بعضی خانوما پرازپول بود ?
عروس همون عصری از آرایشگاه میومد خونه که مهمونای چای شیرینی ببیننش .
تو کل خونه فقط یه صندلی بود اونم جایگاه عروس بود رو صندلی ام معمولا یه پارچه سفید مینداختن.
دی جی کسی نمیدونست چیه ؟ ضبط داشتن با نوار کاست.اهنگ ها پشت هم پخش میشد . گاهی نوار کاست رو عقب جلو میکردن که آهنگ مورد علاقه شون پخش بشه و یه صدای «قیدخجئلقطدمئبب » از ضبط شنیده میشد .
اگر عروسی بود که سفره عقد نبود اما اگر عقدکنون بود یک اتاق خونه رو خااااالی میکردن . خالیه خالی فقط یه فرش داشت . از صبحش یا از دیشبش فضول های مراسم میومدن سفره عقد رو میچیدن ( بستگی به میزان فضولی یا خانواده #عروس میچیدن یا داماد ? )
بعدم شش تا قفل به در اتاق عقد میزدن که کسی نره . روز جشن یکی از بداخلاق ترین زنای فامیل رو مامور میکردن که نذاره بچه ها از محدوده ی اتاق عقد رد بشن . ?
توی مراسم گاهی تک و توک مهمون ها کفش داشتن و همیشه پاشنه ی کفشاشون رو میذاشتن رو دست و پای بچه ها ? و اصرار داشتن عربی برقصن ?
یه حرکتی ام بود زنایی که موهاشون بلند بود انجام میدادن که موهاشون رو باز میکردن و کله شون رو به عقب و جلو میبردن و موهاشون به پشت و جلو پرت میشد ? مثلا خیلی خفن بودن. یه نفر با پارچ استیل و لیوان استیل تو مهمونا راه میرفت و میگفت کسی آب نمیخواد ؟؟
کم کم انقدر شلووووغ میشد که فقط یه تیکه یک در یک، وسط خونه برای رقص خالی میموند . اگرم از جات بلند میشدی جات رو میگرفتن ?
دسشویی داخل خونه رو میبستن و فقط دسشویی حیاط باز بوداونجام صف داشت ?
معمولا یکی از طرف عروس یا داماد رییس مراسم میشد و برای اون یکی فامیل شاخ بازی درمیاورد واهنگ و ضبط و منطقه رقصو بدست میگرفت و ول نمیکرد ?
بچه ها شاباش هارو از دست هم میقاپیدن .بعضی بچه ها توی عروسی گم میشدن ??♀️
رو کله ی عروس دوماد در حد رگبار نقل میریختن ? گاهی نقل ها تو صورت عروس دوماد پرت میشد یه عده ام نقل هارو بعد از رقص و کلی راه رفتن روش از کف زمین جمع میکردن و میبردن خونشون میریختن تو قندون شون و تا مدتها میخوردن ?
موقعی که میخواستن به عروس دوماد کادو بدن یکی از بد صدا ترین و جیغ جیغوترین زنای فامیل رو مامور میکردن تا باکمک حنجره اش کادوها رو اعلام کنه . هرچی ام میدادن اصرار داشتن همونجا تو دست و گردن عروس کنن ?
عروس تو کل مراسم در حال خجالت کشیدن و قرمزشدن بود ? بلد نبود برقصه .
زنا شاباش هاشون رو تو دهن عروس دوماد میکردن.
یه نفرم نایلون دستش بود و تند تند شاباش هارو از دست عروس دوماد میگرفت میکرد تو نایلون .
معمولا شام دو سیخ کوبیده بود با پلو و گوجه ویه بسته کره باکاغذروش و نوشابه کانادا زرد از اون شیشه ای باریک ها ،غذاها هم که.توی ظرف ملامین سرو میشد.
بعد از تموم شدن مراسم خودمونی ها بسته به میزان معرفت شون میموندن و ظرف میشستن و جارو میکشیدن و تو جمع کردن بساط کمک میکردن باخستگی تموم بعدش یه شیرمرد دلاورپیدامیشد اوناروبرسونه ویا هرکدوم یه گوشه تلپ میشدن ومیخوابیدن ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? #یادش_بخیر
#خاطرات_من
وای خدا جوون ! مامان جونم این عکس تاحالا کجا بود ؟ چرا من ندیدمش!☺☺
بقدری از دیدن عکس ذوق زده شدم که چند بار چشمامو گرد وذره بینی روی عکس فوکوس جلو وعقب می کنم دیدن این عکس اون هم بعد این همه سال چقدر دلچسبه!!
همونجوری که غرق تماشای عکسم،#خاطرات اونروزا جلوی چشمام رژه میرن،یادمه هفت سالم هنوز پر نشده بود ،ولی لیست مسوولیت هام توی خونه پُر پُر بود ،صبح زود با صدای بدو بدو دیر شد مامان ، بیدار می شدم ،اون چادر گل گلی که مادربزرگ تازه برام بریده وسرش کش دوخته بود رو می نداختم سرم ،دمپایی های صورتی که روشون گلهای پلاستیکی خوشگل داشت رو پا می کردم وسریع خودم رو به نونوایی سر کوچه می رسوندم،ولی نونوایی هر موقع صبح هم بود باز تا خرخره ،پر بود،بیشتر وقتها خاله نوبهار ،همسایه پیر و مهربون دیوار به دیوارمون ،پارتیم میشد وزود نون می گرفتم ،معمولا راه برگشتم با سرعت نور بود وبرق آسا سر سفره با لقمه های مامان پذیرایی می شدم،دندونهای جلوییم تازه افتاده بودن وبه همین خاطر سعی می کردم کمتر بخندم ،آخه خواهر وبرادرام سربه سرم میذاشتن وبهم می خندیدن?بهم می گفتن “خاله ریزه” تو فقط بخند!!!
یادمه صدام یزید (مادربزرگم همیشه اینجوری صداش می کرد)نیروهاشو ریخته بود تو خاک کشورمون وبه خیال خامش می خواست بیاد صاحبخونه شه ?
زندگی مردم خیلی سخت شده بود بیشتر باباها وداداشا رفته بودن جنگ ،بابای من هم مسئول تدارکات پشت جبهه شده بود ،کمتر میومد خونه،
یادمه همه چی #کوپنی شده بود ،زنبیل برمی داشتیم و می رفتیم صف گوشت و#مرغ وروغن و….وایمیستادیم ،با قد وقواره ی کوچکم گردن دراز میکردم تا جلوی صف رو ببینم ولی مردای هیکلی صف اجازه نمی دادن ومثل کوه گوشتی اجازه عبور هوا هم نمی دادن ،ساعتها طول می کشید تا بلاخره نوبتم بشه ، ولی همین که کشون کشون زنبیل رو می رسوندم خونه ولبخند رضایت مادر نثارم می شد ،خستگی از تنم بیرون می رفت .
جنگ اوج گرفته بود وصدام یزید ،به کله پوچش زد که بمب شیمیایی بزنه ،ترس ودلهره به جان مامانم افتاده بود چون من بچه سومش بودم وچهارتا بچه کوچولوی دیگه هم داشت ،مامان شروع کرد به آموزش دادن ما،بهمون می گفت بمحض اینکه آژیر خطر را کشیدند بدوید برید پستوی خونه ماسک بزنید وزیر ملافه ای که خیس کرده بود قائم بشید،شبها هروقت بیدار می شدم می دیدم مامان نگران وبی تاب بالا سر ما نشسته ،بعضی شبها با صدای آژیر می دویدیم سر کوچه ودر آسمان که پر صدای رگبار بود ،هواپیمای دشمن را دنبال می کردیم ،یادمه بعد مدتی بخاطر تشویق یکی از پسران همسایه اهالی شروع کردن به ساختن سنگر،ولی خدا رو شکر ،هیچوقت ازش استفاده نشد.
۰.دوره راهنمایی بود که جنگ فرو کش کرد وهمه جا با نواهای پیروزی وشادی پر شد ،من هم شروع کردم به شعر ودیکلمه گویی ،اولین بار که برای معاون پرورشی مدرسه شعرم را که در وصف امام (ره)بود ،خیلی خوشش آمد وبلافاصله اجازه داد سر صف برای بچه های مدرسه اجرا کنم ، از اقبال بلند من اونروز چند تا بازرس از ناحیه ،اومده بودند مدرسه مون ،آخر اجرای دیکلمه یکیشون پاشد وحسابی تشویقم کرد وبه خانم مدیر بابت دانش آموزان خوب مدرسه اش تبریک گفت ،چند مدت از آن مراسم نگذشته بود که به دفتر مدرسه خواستنم و در کمال ناباوری خانم مدیر، هدیه کادو پیچ شده بزرگی بهم داد وگفت از ناحیه برات ارسال شده،من به وجود دانش آموزی مثل تو افتخار می کنم ،از شوق نزدیک بود اشکم درآد ،بزور جلوی خودم رو گرفتم با خوردن #زنگ به سرعت خودم رو به خونه رسوندم ،نفسم بالا نمیومد ولی با صدای بریده بریده شده گفتم مامان جونم جایزه گرفتم ،کادو رو که باز کردم یه جعبه مداد رنگی ۲۴ رنگی بود که همیشه آرزوش رو داشتم با یدونه کتاب داستان ویک ساعت رومیزی خوشگل ، وقتی یکم نفسم سر جاش اومد برگشتم دیدم دایی وزنداییم که تازه عقد کرده بودند از شدت ذوق من ، تعجب کردن وبعدش زدن زیر خنده ،چند دقیقه بعد نور فلش دوربین وحاصلش ،همین عکسی هست که دارم دقیق نگاش میکنم ، انگار همین دیروز بود ،دوران عجیبی بود ،چقدر با بهونه های کوچیک اینقدر خوشحال می شدیم …..
ادامه دارد….
به نام نامی سر، بسمه تعالی سر
#او_یک_فرمانده_بود
#سردار_فاتح_قلبــــ ❤ ــــا
#صهبای_شهادت
#خاطره_سرباز_ولایت
و هر صبح حوالی ساعت 5، آه مادر خدا بیامرزم، اذان نمازمان شده بود :« این ساعت بود که خبرش آمد ? ? »
صبح جمعه 13 دی 1398
#آه_صبح
#به_قلم_خودم
#عکس_تولیدی
بی اختیار دستم سمت موبایلم رفت،فکر کردم ،هشدار نماز صبحه،خواستم خاموشش کنم که یادم افتاد نماز صبح رو خوندم ،زیر لب غرغر میکردم که ،بچه ها دوباره تنظیماتشو ،بهم زدن ،یهو چشم نیمه بازم به عکس مامان خدا بیامرزم افتاد که رو گوشی افتاده، با یه جهش مضاعف سمت گوشی خیز برداشتم ،وای خدای من،مامان صدات چرا اینجوری شده ؟مریضی عزیزم؟دردت بجونم گریه کردی اتفاقی افتاده؟ فقط شنیدم که با بغض و غم تو صداش گفت:این خبر راسته ؟!چه خبری مامان؟ادامه داد،همه تلویزیون نوار مشکی کشیدن،مجری درباره سردار صحبت میکنه،«مامانم چون زیاد فارسی بلد نبود ،50درصد احتمال خطای شنیده هاشون از تلویزیون رو می داد»
همونجور که با مامان صحبت میکردم وسعی در آرامشش داشتم ،با روشن شدن اینترنت گوشیم،به درستی حرفهایی که مامان از تلویزیون شنیده بود، اطمینان پیدا کردم ،همه کانالها وگروهها تو اون وقت صبح ،رگباری پیام شهادت سردار رو بازتاب می دادن،داغی اشکهای بی اختیارم رو تو صورتم حس کردم ? مامان که متوجه تغییر لحن صدام شد، مطمئن شد که حدسش درسته! دوتایی ،شروع کردیم به گریه ،بدون هیچ کلامی ،گوشی رو قطع کرد،یادم میاد یکبار هم وقتی خبر ارتحال امام خمینی (ره)از تلویزیون سیاه سفید خونمون بلند شد، مامانم اینطوری زد زیر گریه،اونموقع ،6سالم بیشتر نمیشد،بیشتر گریه ی ،من بخاطر گریه وناراحتی مامان بود ،هیچ بچه ای طاقت دیدن اشکهای مادرشو نداره! ولی اینبار ،سوز دلم رو حس می کردم ? همسرم و بچه ها،یکی یکی از صدای گریه ی من، بیدار شدن وبا دیدن تصاویر تلویزیون، واشکای من، مات ومبهوت ،همدیگه رو نگاه می کردن.
تو حوزمون ،مراسم عزاداری ترتیب دادیم، همه طلبه ها وخانواده هاشون اومده بودن، جوری ضجه وناله می کردن وبا روضه خون همراه شده بودن که گویی، در ماتم عزیزترین فرد زندگیشون ،عزادارن.
اتوبوسی برای رفتن به مراسم تشییع مهیا شد ،شروع کردیم به نام نویسی،به نیم ساعت نکشیده بود ،که تعداد به حد نصاب رسید ،مجبور شدیم اتوبوس دیگری رزرو کنیم.
یکسری دستنوشته ،بنر ،پرچم ،عکس سردار و….تدارک دیده شد تا روز تشییع ،بین افراد توزیع شود،در مسیر راه ،پیرزن ،پیرمردهایی که با التماس ،عکس سردار را می گرفتند ،با دیدن عکس،بوسه ای نثارش کرده و می گریستند.چه مراسم پرشکوهی،گویی کسی در شهر و اطرافش ،نمانده بود،همه یکصدا داغدار عزیزی بودند که دلشان را به یغما برده بود،آتش
انتقام در سینه هاشان شعله ور بود ،هوا سرد بود ولی کسی احساس سرما نمی کرد،سیل جمعیت جوری شد که اگر لحظه ای غفلت می کردی و می ایستادی لاجرم ،زیر دست وپا می ماندی،مداح معروف ،با روضه هاش ، این دلهای سوخته وداغدار رو به آتش می کشید، گلهای تزیین شده روی ماشینهای تشییع ،از بالا،تبرکا بین جمعیت پخش میشد،جوانها دسته جات عزاداری تشکیل داده بودند وحلقه وار ، جلوی ماشینهای تشییع سینه میزدن…
زیر لب با خود زمزمه می کردم ،سردار و فاتح دلها شهادتت مبارک.
پ ن:عکس تکی خودمم،عکسهای بعدی هم توی مراسم تشییع توسط خودم گرفته شده اند.
اصلا خبر شهادت حاج قاسم نبود که ، انگار سور اسرافیل را دمیده اند
آخه #پناه_این_قبیله_رو_کشتن
_______________________
و دو سال است که هر شب با این خاطرات دردناک آتش میگیریم، و گره مشت هایمان در انتقام خونت محکم تر می شود
مگر نه تاریخ این امت را با خون نوشته اند و شهادت عادت ماست
اما چه رازی در تو بود
ای #علمدار_حرم ? ـــــــــــــــــــــــــــ #سردار رهبرم ?#مرد_میدان
اهلِ عشقه،اَن بویوک ،بیر مقتداسان یا حسین?
هم اَزل سن عشقیده،هم انتهاسَن یا حسین?
اولماییب بیر کَس ، سنین تَک،عشقیده ثابت قدم?
هر نه معشوق ایستیب،سندَن رضا سَن یا حسین?
اهل عیالیندن چکیپسَن اَل ، واریخون دان ، سَهلیدی!?
هفت شهر عشقه سَن نام آشناسَن یا حسین?
واحسینا !سَسلریک بیز شیعه لر مین دوءت یوز ایل?
چَک بیزه پول سوز بَراتَ، کربلا سَن یا حسین?
بوینی چینینده آلاق،شیش قبرین دوره سین?
وئر شفا ناخوشلارا،#دارالشفا سَن یا حسین ?
اَللری قوینندا دوول سون،بوشلوولار درگاهیوه?
چاره سیز مشکللره ،مشکل گشا سان یا حسین?
اووز توتا پایینِپایینده، جاوانلار #اکبره?
چوخدو گیزلین دردیمیز،دردآشناسَن یا حسین?
بیزلرین یوخدور پناهی،بی پناهه چاره قیل?
سَن شهنشاه اوغلی شبیهِ #مصطفاسَن یا حسین?
اووز چوویرک سونرا بیزلر،سوت اَمَر سربازیوه?
اِت #شفاعت بیزلَرَه ،روز جزاده یا حسین?
سسلیریک #عباسی تا اوددان قوتارسین بیزلری?
سن حسین عشقینده شاعیر بی ریاسان ،#یاحسین?
#شعر_از_خودم




